تبلیغات شما در اینجا
X
زیباترین عکسهای ایرانی

سرويس فتوبلاگ فارسی

صفحه اصلی   -   گالری عکس   -   تماس با نویسنده

 


    زیباترین عکسهای ایرانی

  عکسهای از سطح شهر مشهد و البته از هر کجای دنیا (**مشهد فتو از ایجاد ارتباط با کلیه دوستان استقبال می نماید*****مشهد فتو با نظرات و الطاف شما نسبت به آن، هر روز بهتر از دیروز خواهد شد ***عکسها رو دیدی نذاری بری خب حداقل یک نظر که بده نمی خوای با ما باشی *** البته با عرض پوزش ما می خوایم شما با ما باشی*** راستی دوستانی که آماری بالای 600 دارند در اولویت هستند )



آرشيو موضوعي

عکس های از سطح شهر
عکس های تامل برانگیز
لحظه های زیبا
کاریکاتور
عکسهای از فحشا در شهر
عکسهای از فقر در شهر
عکس های بدون شرح
عکس های عاشقانه
عکس از مناظر طبیعی
عکس های از شخصیت ها
عکس های مبارزه با بد حجابی
عکس های مدل لباس زنانه
عکس بازیگران زن ایرانی
عکس بازیگران مرد ایرانی
عکسهای یانگوم
عکس های حیات وحش
عکس های خنده دار
عکسهای از حوادث وحشت ناک
عکس های مذهبی
عکس هایی از بچه های ناز
مبارزه با اراذل و اوباش


آرشیو ماهانه


مرداد 1388
فروردين 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دي 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهريور 1387
مرداد 1387
تير 1387
خرداد 1387



پيوند ها
زیباترین فیلم های روز دنیا
عکس های سوپر س ک س
گالری عکس های خفن
تبلیغات رایگان برای شما؟
عکس و مدل لباس
جوک و اس ام اس عاشقانه
عکس های بازیگران زن ایرانی
خیلی سوپر ویژه
مانکن های زیبا و خوشگل و مامانی؟
اگر وبلاگ داری یک سر بزن
سوتی های زیبای ایرانی
سر کاری بی خودی نیا تو!!
دنبال لباس زنونه می گردی!!
تنها برای زنان ایران
نیا تو دات کام!
فقط برای بچه ها !
ایران هم بازیگر زیاد داره!
عکس باز که میگن اینه
عکس از مناظر دیدنی و زیبا
بچه تهرونی
عکس های دخترونه
بهشت من
وبلاگ عکس های نیکی کریمی
وبلاگ عکس های الناز شاکر دوست
وبلاگ میترا حجار
وبلاگ مریلا زارع
وبلاگ مهتاب کرامتی
عکس های خفن از زیبا بروفه
جدیدترین عکس های باران کوثری
دنبال کار می گردی همین الان سرکاری
چادر نماد ملی ایران
بدون سانسور
گالری عکس زینب
خوشگل ترین عکس های هنرمندان
تبلیغات برتر
رپ کرج
اونلی وان کلیک
خفن ترین کلیک ها
کلیک کلیک کلیک کلیک؟؟
فیلم های روز دنیا
متنوع ترین مدل های لباس ُ کیف ُ کفش و آرایش
باکلاس ترین لباس های عروس
برترین مدل های لباس مجلسی


آمار

خروجی RSS


تساهل و تسامح از زاويه‏اي ديگر


 

تساهل و تسامح از زاويه‏اي ديگر

علي ذوعلم

اشاره:

مقاله با اعتراض به متدلوژي انفعالي در بحث از مفهوم «تسامح» آغاز شده و «نظريه تولرانس» را پاسخي ليبرالي و غربي به مشكلي اروپايي و مسيحي مي‏خواند و بتفصيل توضيح مي‏دهد كه نه مسئله جامعه اسلامي ما، عينا مسئله جامعه مسيحي اروپا در سده‏هاي پيشين يا كنوني است و نه مداراي اسلامي، تولرانس غربي است. سپس اثبات مي‏كند كه بدون نياز به تولرانس و سهل‏انگاري و نسبي‏گرايي، و ضمن حفظ ايمان و يقين و حسّاسّيت و غيرت ديني، مي‏توان با سايرين مدارا كرد و خشونت را صرفا در موارد اضطراري اعمال نمود

چرا بايد ما نقطه شروع بحث در باب «تساهل» را همان نقطه‏اي قرار دهيم كه جامعه‏شناسان و علماي سياست در غرب قرار داده‏اند؟ و چرا پس از مرور نظريات آنان در باب تالرنس (Tolerance) با همان نگاه، در پي همسو نشان دادن اسلام با آنان برآئيم؟1 آيا نقطه عزيمت ديگري نيست؟ آيا نمي‏توان با ديدي مستقل و با اتكا بر مباني اعتقادي خود شيوه برخورد با مشكلاتي را كه ديگران با «تالرنس» كوشيده‏اند آنها را حل كنند، بيابيم و با اين روش، از گفت‏وگوهاي بيهوده يا كم ثمر، اتلاف فرصتها، وارد شدن در نزاعهاي لفظي و مباحثي كه چه بسا ريشه بسياري از آنها در تفاوت نظر يا اختلاف در برداشت خود غربيان از اين موضوع است، رهايي يابيم و به زبان و بياني برخاسته از فرهنگ و باورهاي خودي، مسئله را تبيين كنيم و زمينه‏هاي حلّ مسئله را ـ اگر واقعا مسئله‏اي وجود داشته باشد ـ فراهم آوريم؟2

به جاي اينكه به اين سؤال بپردازيم كه «نظر اسلام درباره حدود و ثغور و كم و كيف تالرنس چيست؟» سئوال را اين گونه طرح كنيم كه «اسلام، مشكلاتي را كه در نظام فكري ليبرالي با "تالرنس"، پاسخ داده شده، چگونه حل كرده است و آيا اساسا در نظام انديشه اجتماعي و سياسي اسلام، چنان مشكلاتي رخ مي‏نمايد يا خير»؟

ديدگاه ليبرالي براي پاسخ به اين سئوال كه: «هر انساني با اعتقاد راسخ به باورهاي خود، چگونه بايد با كساني كه داراي عقايد متضاد هستند، برخورد كند كه هم آزادي انديشه در جامعه مخدوش نشود و هم خشونت و برخورد رخ ندهد؟» به طرح تساهل پرداخت. در حقيقت مسئله اصلي اين است كه براي حفظ آزادي فكر و در عين حال، پيشگيري از خشونت و تشنج در جامعه كه از پافشاري انسان‏هاي ناهم‏انديش و مختلف‏الفكر و اصرار هر كدام بر حقّانيت دريافتهاي خود ناشي مي‏شود، چه بايد كرد؟

اصل فرض، از نظر اسلام كاملاً پذيرفته است زيرا اسلام، مقوله دين و باور را مقوله‏اي مي‏داند كه با اجبار و اكراه سازگار نيست. اصل «لا اكراه في‏الدين»،3 يك اصل تكويني است نه يك فرمان تشريعي. يعني مقوله پذيرش دين و باور، اصولاً مقوله‏اي اكراه‏پذير نيست. البته طبق آيه شريفه «قد تبيّن الرّشد من الغيّ»،4 راه رشد و تكامل، از گمراهي و سرگرداني، كاملاً مشخّص است و بامباني انسان‏شناسي اسلام، هيچ كس نمي‏تواند خود يا ديگران را فريب دهد و وانمود كند كه اصول حقّ، برايش بكلي مجهول و مبهم است. «بل الانسان علي نفسه بصيرةٌ ولو القي معاذيره».5

هر كسي با عقل سليم و به دور از اغراض، با حقايق اسلام مواجه شود و آنها را بشناسد قطعا خواهد پذيرفت، زيرا نظام فكري و عملي اسلام، با فطرت و ساختار دروني انسان، هماهنگ است:

«فاقم وجهك للدّين حنيفا فطرة اللّه الّتي فطر الناس عليها لاتبديل لخلق اللّه ذلك الدّين القيّم».6

بنابراين بي‏اعتقادي و پايبند نبودن به اسلام، پذيرفته نيست: «انّ الدّين عنداللّه الاسلام»،7 «و من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين».8

پس مسلمان، نمي‏تواند بپذيرد كه غير اسلام هم «حقّ» است.امّا آيا اين بدان معني است كه با هر غيرمسلماني در آويزد و او را وادار به قبول اسلام كند؟ براساس «لااكراه في‏الدّين»، چنين نيست بلكه تلاش مي‏كند اصول اسلام را براي ديگران تبيين كند و انسانهاي ديگري را نيز با راه خدا آشنا سازد. اين تلاش، هرگز با انگيزه «همرنگ كردن يك فرد با خود» و «تقويت متعصّبانه گروه و فرقه و هواداران ايدئولوژي خودي» نيست زيرا انگيزه‏هاي نفساني و استكباري مورد قبول اسلام نمي‏باشد. همچنين براي اين دعوت الاهي، نه پاداشي از طرف مقابل مي‏خواهد و نه انتظار دارد كه قطعا و فورا پذيرفته شود زيرا باور دارد كه «انّك لاتهدي من احببت و لكّن اللّه يهدي من يشاء».9

پس در باب اعتقادات به هيچ وجه، «غير اسلام» را برحقّ نمي‏داند ولي اين باور، موجب تحميل اسلام به ديگران نمي‏شود بلكه براي او ايجاد وظيفه مي‏كند كه در حدّ توان خود، سعي كند ديگري را به حقيقت فرا خواند و او را نيز به فلاح نزديك كند. زيرا او نيز انسان و برخوردار از كرامت انساني10 و بنابراين داراي حقّ انساني است و اگر متقابلاً او همين حق را براي فرد مسلمان، قائل و بدان پايبند باشد اسلام، مانع برقراري رابطه اجتماعي و اقتصادي با او نمي‏شود. در اسلام توصيه شده است كه به غيرمسلمان نيز نيكي شود:

«لا ينهيكم اللّه عن الّذين لم يقاتلوكم في الدّين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبّروهم و تقسطوا اليهم، انّ اللّه يحبّ المقسطين».11

البته اگر غيرمسلمان، اين حق انساني را متقابلاً براي فرد مسلمان قائل نباشد، اسلام راه مقابله به مثل را توصيه مي‏كند:12


عدم اكراه در اسلام

رابطه مسلمان با غيرمسلمان: +

تبليغ و دعوت به اسلام


در صورت پذيرش ــ تنظيم رابطه دو مسلمان


درصورت رعايت حقوق‏انساني‏متقابل:(برقراي‏رابطه‏باحفظ‏اعتقادات + نيكي‏به‏آن‏فرد)

در صورت عدم پذيرش

در صورت عدم رعايت حقوق انساني متقابل: (مقابله به مثل)


ملاحظه مي‏شود كه در هيچيك از اين مراحل، سهل‏انگاري صورت نپذيرفته است. و اما در رابطه دو فرد مسلمان كه در برداشتهاي اعتقادي، فقهي يا اجتماعي خود، اختلاف عقيده دارند اسلام، راه گفت‏وگو و بحث و تحقيق را باز گذارده است كه هر مسلماني بتواند به برداشتهاي عميقتري از اسلام برسد و همين اختلاف نظرها و تفاوت برداشتها را، رحمتي براي امت مي‏داند: «اختلاف امتي رحمةٌ».

ثانيا به هيچ وجه اجازه نمي‏دهد مسلمانان با يكديگر به نزاع بپردازند.13

البته اين امر، مستلزم ترديد و مسامحه‏اي از سوي دو طرف نسبت به تشخيص خود نيست. در عين اينكه هر يك براساس حكمت و استدلال، يافته خود را موجّه و معتبر مي‏داند، نظر ديگري را نيز مي‏شنود و براي تعميق و يا اصلاح برداشتهاي خود، از آن استفاده مي‏كند يا در متقاعد ساختن ديگري مي‏كوشد، در عين حال در بينش قرآن، براي هر فرد، در هر سطحي از ايمان و علم كه باشد، راه اصلاح و تعميق برداشتهايش فراهم است: «و قل ربّ زدني علما»،14 «يا ايّهاالّذين آمنوا، آمنوا باللّه و رسوله».15

بنابراين مسلمان، از اينكه برداشتها و يافته‏هاي مسلمان ديگري را هم بشنود و از اين راه ايمان و آگاهي خود را افزايش دهد و اصلاح يا تحكيم نمايد، ابائي نخواهد داشت و اين به معني شكّاكيت در يافته‏هاي فعلي نخواهد بود.

چنانچه در مورد احكام عملي اسلام نيز هر مجتهدي با اجتهاد خويش، به تكاليف پي مي‏برد امّا حقّ اجتهاد ديگري را نفي نمي‏كند و او را ملزم به رعايت يافته‏هاي اجتهادي خود نمي‏سازد. هر كس آنچه را حجّت شرعي مي‏داند انجام مي‏دهد و در عين حال قبول مي‏كند كه فرد ديگري به حجّت شرعي ديگري قائل است و در صورتي كه اين دو مقلّد باشند باز هر يك مي‏پذيرد كه ديگري برطبق نظر مرجع خود، وظيفه عملي خويش را انجام دهد و بدون اينكه ترديدي در صحّت عمل خود پيدا كند، عمل ديگري را هم منطبق با حجّت شرعي ديگري مي‏شمارد. البته در هيچ كدام از اين حالات، نه مسامحه‏اي لازم است و نه تساهلي بلكه هر كدام به عنوان بخشي از وظيفه خود، رابطه برادري و اخوت اسلامي را ملاك قرار مي‏دهند.16

در مورد اختلافات فرقه‏هاي اسلامي نيز به همين قرار است و ضمن باز بودن راه بررسي و اجتهاد، رابطه برادري و همكاري، اصل است اما نه از باب تساهل در اعتقادات بلكه به عنوان وظيفه مسلّم ديني.

آنچه گفتيم، بيشتر در سطح روابط بين افراد بود و در سطح جامعه، وظيفه اصلي حكومت اسلامي، زمينه‏سازي براي اجراي احكام اسلام است.17 حكومت، زمينه‏اي فراهم خواهد ساخت كه عموم افراد جامعه، اعّم از مسلمان يا غيرمسلمان و اعّم از مسلمانان هم‏انديش و يا ناهم‏انديش بتوانند به تشخيص خود عمل كنند.

در رابطه با ساير دولت‏ها و جوامع نيز حكومت اسلامي، از همين منظر و به عنوان تكليف، وظيفه «دعوت» را انجام مي‏دهد و به شرط قبول و التزام به روابط انساني متقابل، با آنان رابطه برقرار مي‏كند و در مواردي كه پيمان‏شكني كنند و اصول انساني متقابل را نقض نمايند، مجازات مي‏كند. همچنين حكومت اسلامي موظف است در امور اجتماعي، اقتصادي، سياسي،... كه مربوط به سرنوشت جامعه است، بنابر وظيفه‏اي كه قرآن كريم تعيين كرده است، به مشورت و استفاده از كليه امكانات ذهني و علمي جامعه بپردازد.18 بنابراين بدون هيچ‏گونه تساهل و تسامح نسبت به اصول و فروع دين، راه را براي اظهار نظرها و ارائه راه‏حلها، انتقادها و ديدگاه‏هاي مختلف باز مي‏گذارد تا از بين آنها، بهترين راه حل براي مسائل و معضلات اقتصادي، سياسي و اجتماعي جامعه يافت شود. چنين وظيفه‏اي كه در سنّت و سيره رسول اكرم(ص) به آن اشاره شده، در قانون اساسي نيز انعكاس يافته است. در عين حال، در كليه موارد فوق دعوت به خير، امر به معروف و نهي از منكر به عنوان يك وظيفه ديني، قطعي است و نمي‏توان از آن چشم‏پوشي كرد.19 فرد و جامعه اسلامي، موظف‏اند براي هدايت ديگران، حفظ و تعميق سلامت معنوي جامعه، حفظ اصول و ارزش‏ها و اشاعه رفتارهاي اخلاقي و مثبت، حسّاسّيت داشته و در صورت مشاهده هرگونه ناهنجاري، طبق اصول و ضوابطي كه در احكام دين تبيين شده است، به امر به معروف و نهي از منكر بپردازند.

با همه تمهيدات پيش‏بيني شده، همچنان، احتمال كشمكش بين مسلمانان وجود دارد و در آن صورت، همه وظيفه دارند به اصلاح بين برادران ديني خود بپردازند20 و از نزاع پيشگيري كنند و اگر گروهي متجاوز باشند، بايد با آنان برخورد و مقابله شود21 و نهايتا در موارد اختلاف نظر در جامعه اسلامي، در موارد مربوط به اداره جامعه يا غير آن، مسئله را به احكام الهي و تشخيص رسول اكرم(ص) و يا وليّ امر احاله دهند تا او به حل اختلاف بپردازد.22

آزادي بيان، نيز تا جايي كه براي صلاح و خير امّت اسلامي و زمينه‏سازي رشد و تعالي فردي و اجتماعي مسلمانان استفاده شود، حكومت اسلامي مدافع آن بايد باشد ولي هنگامي كه از آزادي بيان براي ايجاد تفرقه و يا تبليغات سوء عليه عقايد و باورهاي راستين اسلامي استفاده شود، حكومت اسلامي قطعا مانع آن خواهد شد و البته مصالح جامعه را رعايت خواهد كرد. آنچه ارزش مطلق دارد، تعالي و تكامل انسان است كه در پرتو اجراي احكام دين حاصل خواهد شد و آزادي اگر زمينه‏ساز چنين تكامل و رشدي باشد، به عنوان ابزاري براي رشد و ارتقا، پذيرفتني است.23 در تاريخ اسلام، مرز ميان اين دو نوع آزادي، كاملاً روشن است و ضمن اينكه مباحثه‏هاي علمي و مناظره‏هاي مذهبي جريان داشته با اقدامات و جريان‏هايي كه موجب سستي عقايد ديني مي‏شده، از قبيل ارتداد يا ادّعاي نبوّت، به شدت برخورد مي‏شده است. البته صرف ارتداد قلبي ـ به معني بازگشت از باورهاي اسلامي در دل، بدون اظهار آن ـ نه قابل اثبات است و نه حكمي فقهي بر آن مترتّب مي‏باشد ولي در مورد اعلان و اظهار آن كه عامل تشويش جامعه اسلامي است، احكام فقهي وجود دارد و براي مسلمان يا جامعه اسلامي، به هيچ وجه قابل تسامح نخواهد بود و اين قاطعيت، ناشي از واقع بيني اسلام است كه راه اخلال در جامعه اسلامي را به روي مغرضان بسته است.

اصول مؤكد اخلاقي اسلام، از قبيل حلم و بردباري،24 مدارا با مخالفان و جاهلان،25 حمل به صحت فصل مؤمن،26 عدم تجسّس، غيبت و تهمت،27 خودداري از سوءظن28 و... زمينه تحقق راه‏هاي پيش‏بيني شده اسلامي را فراهم مي‏سازد.

اينك پاسخ سئوالي كه در اول اين مقاله مطرح شد، تا حدودي روشن گشت: اسلام براي حل مشكلي كه ليبراليسم، تالرنس را براي حلّ آن برگزيده است، بدون اينكه دچار تساهل شود، راه‏هاي روشن پيش‏بيني كرده است و در صورتي كه جامعه اسلامي با اين نگرش، آشنا و بدان ملتزم باشند، اختلاف برداشتها و نظرها در اصول و فروع دين، نه موجب نقض و سلب آزادي‏ها در جامعه مي‏شود و نه اسباب تشنّج و خشونت را فراهم مي‏سازد. آنچه مهم است تنقيح و تبيين اين اصول براي جامعه و پايبندي عملي بدان است.

طرفداران تساهل و تسامح البته از قاطعيت احكام اسلام در برخورد با توطئه‏گران و كساني كه از آزاديها سوءاستفاده مي‏كنند،29 خشنود نخواهند بود، ولي براي فرد يا جامعه اسلامي، خشنودي آنان موضوعيتي ندارد و ضمن پايبندي و صراحت در تبيين مواضع اسلام،30 به هيچ وجه خشنودي خداوند متعال را ـ كه با التزام به اجراي احكام اسلام حاصل مي‏شود ـ قرباني رضايت آنان نخواهد كرد و اين موضوع را كه در قرآن نيز به آن اشاره شده، فراموش نمي‏كند كه دشمنان اسلام، تا هنگامي كه مسلمانان را به كيش خود وارد نسازند، دست از سر آنان برنخواهند داشت. تفاوتي نمي‏كند كه اين كيش، مسيحيت و يهوديت باشد يا ليبراليسم و پرستش آزادي.31

آنچه بيان شد، فقط فهرستي از صور مختلف معامله با كساني است كه با مسلمانان، اختلاف مسلك دارند. به نظر نگارنده، اسلام، به طور روشن و مستدل، براي هر كدام از اين حالات، راهي را مشخص كرده كه هيچ كدام به تعارض و خشونت نينجامد، ضمن اينكه مسلمان يا جامعه اسلامي هم به سهل‏انگاري در امر دين، دچار نشوند.

در حالتي كه باتزوير و توطئه، قصد تضعيف اسلام يا جامعه اسلامي باشد، فرد يا جامعه اسلامي از اظهار نظر صريح طبق متون ديني، پروائي نخواهد داشت. مسلمان هيچ‏گاه نبايد چهره‏اي عامه‏پسند يا غرب‏پسند از اسلام ترسيم نمايد زيرا در اين صورت آن بخش از دستورات و احكام اسلامي كه صريحا مسلمانان را به عدم مماشات با كافران و عدم تساهل در اجراي دين و نيز به برخورد قاطع با توطئه‏گران و بدخواهان اسلام فرا مي‏خواند، ناديده گرفته مي‏شود.32

ما در اين نوشته كوشيديم به جاي پرداختن به اين سئوال كه «حدود و شرايط تالرنس در اسلام چيست؟»، به اين سئوال پاسخ دهيم كه «ديدگاه اسلام در برخورد مسلمان يا جامعه اسلامي با مخالفان و نامسلمانان چيست»؟ و براي پاسخ، كانون بحث را، صرفا بر مباني ديگران قرار نداديم بلكه سعي كرديم مستقل از آنچه جامعه‏شناسان و سياست‏دانان ليبرال مطرح كرده‏اند، با استناد به مباني اعتقادي و انسان‏شناسي اسلامي و بررسي متون ديني، مسائل واقعي جامعه خود را طرح و براي همانها راه حلّ اسلامي پيدا كنيم. اين مقاله البته پاسخي كامل به اين سئوال نبود ولي اميد است كه اين مختصر، زاويه «نگاه ديگري» نشان داده باشد.

حال بد نيست سؤالي را نيز با اصحاب تساهل و تسامح در ميان گذاريم: «شما براي برخورد با كساني كه در موضوع تساهل و تسامح، با شما اختلاف نظر دارند، چه راهي را پيش مي‏گيريد؟» آيا تساهل و تسامح را ـ در هر معنايي كه پذيرفته باشيد ـ در برخورد با مخالفان تساهل ليبرالي در پيش مي‏گيريد يا برآنيد كه راهي جز قبول اين تساهل براي آنان وجود ندارد و با كساني كه اين تساهل را نمي‏پذيرند، هيچ تسامح و تساهلي را برنمي‏تابيد؟! به نظر مي‏رسد اگر طرفداران اصحاب تساهل و تسامح، در برخورد با انديشه‏ها و ديدگاه‏ها، تساهل و تسامح داشته باشند و حداقل بنابر مبنايي كه خود در مقام تئوري و به صورت نظري پذيرفته‏اند، در عمل با انديشه و يافته‏هاي ديگران به تسامح برخورد كنند، بخشي از راه، طيّ خواهد شد.

حقّانيت مطلقي كه اصحاب تساهل و تسامح براي خاستگاه اصلي اين انديشه قائلند و نظريات و ديدگاه‏هاي جامعه‏شناسان و سياستدانهاي ليبرال غربي را علم مطلق و حق قطعي مي‏پندارند، مانع بزرگي است بر سر راه تسامح و تساهل با كساني كه ديدگاه‏هاي اسلام را در حل مسائل واقعي جامعه و پايه‏ريزي جامعه‏اي انديشمند و متدين، كافي مي‏دانند و گذشت زمان و رشد فن‏آوري و علوم را در عصر جديد، دليلي بر نياز مسلمانان يا اسلام به دستاوردهاي فكري ديگران، براي تكميل رهاورد وحي!! نمي‏دانند. برخوردهاي تنگ‏نظرانه و خصمانه مدافعان اين انديشه شكاف عميقي را كه بين ادعا و عمل آنان وجود دارد آشكار مي‏سازد. بديهي است كه در اين صورت، قبول دعوت آنان به تسامح و تساهل، كمي ساده‏لوحي و زودباوري خواهد بود.33

پاورقيها:

10ـ آيه 70 سوره اسراء، لقد كرّمنا بني‏آدم، همانا فرزندان آدم را كرامت و ارزش بخشيديم.
18ـ آيه 159 سوره آل عمران، و شاورهم في الامر، در امر حكومت با آنان به مشورت بپرداز.
16ـ آيه 10 سوره حجرات، انما المؤمنون اخوة، همانا مؤمنين، با هم برادرند.
19ـ آيات فراواني در قرآن كريم و از جمله آيه 110 سوره آل عمران، كه امر به معروف و نهي از منكر را براي امت اسلامي، ملاك برتري آن بر ساير جوامع و امت‏ها مي‏شمارد: كنتم خير امة للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تؤمنون بالله، شما بهترين امتي هستيد كه به مردم عرضه شديد، امر به معروف مي‏كنيد و نهي از منكر مي‏نماييد و به خدا ايمان آورده‏ايد.
14ـ آيه 114 سوره كهف، و بگو پرورگارا! دانش مرا بيفزاي.
1ـ در قرآن كريم، آيات 23 تا 32 سوره شعراء، احتجاج حضرت موسي(ع) با فرعون را نقل مي‏كند. نتيجه‏اي كه از اين احتجاج بدست مي‏آيد، اين است كه حضرت موسي، برخلاف فرعون كه با تحقير و ارعاب، سعي مي‏كند موسي(ع) را از ادامه استدلال خود باز دارد، همچنان بيانات خود را ادامه مي‏دهد و بدون اينكه در صدد رفع اتهام از خود برآيد يا تسليم تحقير و ارعاب فرعون گردد، او را به همان جايي كه مي‏خواهد، مي‏كشاند و بالاخره فرعون تسليم استدلال او مي‏شود
15ـ آيه 134 سوره نساء، اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، به خدا و رسول او ايمان بياوريد. همچنين آيه 17 سوره محمد، كه افزايش هدايت را از طرف خداوند متعال، براي هدايت خواهان، وعده داده است.
11ـ آيه 8 سوره ممتحنه، خداوند شما را باز نمي‏دارد از كساني كه با شما به پيكار در دين نپرداختند و شما را از سرزمين‏تان بيرون نكردند، كه با آنان نيكي كنيد و به قسط و عدل رفتار كنيد. همانا خداوند اهل قسط و عدل را دوست دارد.
12ـ آيه 194 سوره بقره كه صريحا دستور مي‏دهد: فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم: هر كه به شما ستم و تعدي كند، به همان اندازه كه به شما ستم روا داشته است، تلافي كنيد.
13ـ آيه 46 سوره انفال، و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم، باهم به نزاع و درگيري نپردازيد كه در اين صورت سست مي‏شويد و شوكت شما از دست مي‏رود.
17ـ آيات 44، 45 و 47 سوره مائده با تأكيد بر اينكه موازين حكومت، بايد «ما انزل الله» باشد كساني را كه از اين حكم سرپيچي كنند، كافر، فاسق و ظالم مي‏دانند.
22ـ آيه 59 سوره نساء، فان تنازعتم في شيئٍ فردوه الي الله و الرسول، پس اگر در چيزي خواستيد با هم به نزاع بپردازيد، آن را به خدا و رسول او ارجاع كنيد. البته در اين آيه، منصب ولايي حضرت رسول(ص) مورد نظر است.
28ـ آيه 12 سروه حجرات، يا ايها الذين آمنوا اجتبنوا كثيرا من الظن، ان بعض الظن اثم، اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! از ظن و گمان، بسيار بپرهيزيد، همانا برخي از گمانها، گناه است.
23ـ از آيه 157 سوره اعراف، كه در آن برداشتن غل و زنجيرها از اهداف پيامبر اكرم(ص) شمرده شده، فهميده مي‏شود كه اين آزادي، براي انتخاب معروف و ايمان به خدا است، نه بي‏تعهدي در برابر ارزش‏هاي انساني.
26ـ آيه 94 نساء: و لا تقولوا لمن القي اليكم السّلام لست مؤمنا به كسي كه سلام مي‏كند، نگوييد كه مؤمن نيستي.
24ـ در آيه 14 سوره بقره و آيه 75 سوره هود، حلم يكي از صفات پسنديده حضرت ابراهيم(ص) به شمار مي‏آيد و آيه 4 سوره ممتحنه نيز، حضرت ابراهيم را به عنوان مقتداي مسلمانان كه بايد او را اسوه و الگوي خود قرار دهند، معرفي نموده است.
29ـ آيه 73 سوره توبه و آيه 9 سوره تحريم، يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم، اي پيامبر! با كفار و منافقان به جهاد و مبارزه بپرداز و بر آنان درشتي و سخت‏گيري كن. همچنين آيه 29 سوره فتح، يكي از خصوصيات پيامبر(ص) و امت او را، «اشداء علي الكفار»، (سخت‏گيري بر كافران) مي‏شمارد.
21ـ آيه 9 سوره حجرات، و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما علي الاخري، فقاتلوا التي تبغي حتي تفئ الي امرالله،فان فاءت فاصلحوا بينهما بالعدل و اقسطوا، ان الله يحب المقسطين، و اگر دو گروه از مؤمنين با يكديگر به پيكار پرداختند، بين آنها سازش و صلح برقرار كنيد، پس اگر گروهي از آنان به ديگري تجاوز كرد، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به امر خدا برگردد و گردن نهد. پس اگر برگشت، بين آن دو گروه به عدل و داد سازش برقرار كنيد و به قسط و عدل رفتار كنيد، خداوند اهل قسط و عدل را دوست دارد.
25ـ آيات 63 و 72 سوره فرقان، در وصف «عباد الرحمان» يا (بندگان واقعي خدا)، آنان را اهل مدارا و برخورد سالم با جاهلان و بزرگواري و گذشت در برابر عمل لغو مي‏داند.
20


تهيه شده توسط مشدی در تاريخ سه شنبه ۲۹ بهمن ۸۷ ساعت ۰۹:۲۱ | نظرات (0)


نكته‏هاي زيباي قرآني


 

نكته‏هاي زيباي قرآني

دكتر مژده پور حسيني

آنچه پيش رو داريد، سلسله نكاتي است كه با آيات الهي عجين گشته، هر كدام به صورت موجز به موضوعات مورد نياز شما مي‏پردازد.
هر مطلب شامل چند نكته جالب، كاربردي و مهم است كه در هر شماره از نشريه به برخي از اين نكات زيبا پرداخته مي‏شود و در شماره بعد پي‏گيري مي‏گردد. اين نكته‏ها - در حد ممكن - كوتاه و كاربردي است ؛ زيرا با توجه به هجوم اطلاعات تفصيلي پيرامون شما، گلگشت تنها قصد آن دارد تا در جمع بندي و استفاده از آن چه مي‏دانيد، به شما ياري رساند.
در اين گلگلشت، پنجاه تكه نور از اين درياي نوراني را براي شما فراهم كرده‏ايم. اميد كه مقبول افتد.
3 نكته درباره قرآن
1. اين نكته راشنيده‏ايد كه «هر كس در دوران جواني قرآن را قرائت كند در حالي كه به آن ايمان دارد، قرآن با گوشت و خونش آميخته مي‏شود». فكر آن كه قرآن در رگ‏هاي انسان بگردد و در سينه او بطپد، آدمي را به وجد مي‏آورد. جالب آن جاست كه اين خصوصيت، فقط در مورد جوانان آمده است و اين فرمايشي از امام صادق (ع) است.
2. اين نكته را هم بشنويد كه قرآن به دو صورت نازل شده است؛ يك بار در بيست و سوّم ماه مبارك رمضان، از لوح محفوظ خداوند به سوي كعبه انزال يافت و يك بار ديگر به صورت تدريجي و طي بيست و سه سال، از خداوند به جبرئيل و از جبرئيل به پيامبر اكرم (ص) تنزيل پيدا كرد. نكته جالب آن كه چون كلمه انزال براي فرود آمدن دفعي و كلمه تنزيل براي نزول تدريجي استفاده مي‏شود، در سوره قدر، مصدر انزال مشاهده مي‏شود.
3. آيا مي‏دانيد اميد بخش‏ترين آيه قرآن كدام است؟ اين مطلب را امام علي(ع) به نقل از رسول خدا(ص) بيان فرمايد: «اميد بخش‏ترين آيه قرآن، آيه 114 سوره هود است». اگر به اميد نياز داريد، به سراغ قرآن برويد و اين آيه را با اشتياق جست و جو كنيد.
12 نكته درباره قصه‏هاي قرآني
1. بنا به تحقيق، 208 قطعه داستاني در قرآني مجيد آمده است كه برخي ادامه برخي ديگر مي‏باشند و بعضي از آنها نيز كامل و مستقل مي‏باشند.
2. 63 سوره از 114 سوره قرآن كريم، حاوي قصه و حكايتي است و اين يعني آن كه بيش از نيمي از سوره‏هاي قرآن، با هنر قصه‏پردازي به انتقال پيام خود پرداخته‏اند.
3. بيشترين قصه‏هاي قرآني ابتدا در سوره اعراف و پس از آن بقره مي‏باشند و سوره آل عمران در رتبه سوم قرار دارد.
4. بيشترين داستان‏هاي قرآني درباره حضرت موسي و قوم بني اسرائيل و فرعونيان است. پس از آن، بالاترين آمار متعلق به داستان‏هاي حضرت ابراهيم(ع) و داستان‏هاي حضرت عيسي (ع) و مادرش حضرت مريم (ع) است.
5. هيچ يك از داستان‏هاي قرآني براساس خيال‏پردازي يا شخصيت‏هاي فرضي نيست و همه قصه‏هاي قرآن واقعيت داشته‏اند و در واقع، روايتي الهي از يك رويداد حقيقي مي‏باشند.
6. گروهي از داستان‏هاي قرآن با استفهام تقديري آغاز مي‏شوند. اين نوع استفهام، يكي از صنايع ادبي در فن داستان نويسي است كه مخاطب را تشويق مي‏كند تا قصه را پي‏گيري نمايد؛(طه/9 و ص/20). در اين روش معمولاً داستان با اين مقدمه آغاز مي‏شود:«آيا اين خبر را شنيده‏ايد كه...».
7. گروهي از داستان‏هاي قرآني با روش نوين(چكيده نويسي)آغاز مي‏شود؛ يعني قبل از شروع متن اصلي داستان، در جملات كوتاهي چكيده و هدف اصلي داستان مي‏آيد و سپس از ايجاد آمادگي ذهني، به اصل مطلب پرداخته مي‏شود. به عنوان نمونه، به آيات 10 تا 20 سوره اعراف - داستان آفرينش - مراجعه نماييد.
8. گاهي از همين روش به صورت معكوس استفاده شده است ؛ يعني ابتدا داستان اصلي آورده شده، سپس به بيان خلاصه و چكيده آن پرداخته شده است تا در جمع بندي به خواننده كمك نمايد؛(آل عمران/59).
9. شيوه قرآن در بيان قصه‏هاي عاشقانه بسيار لطيف و عبرت‏انگيز است. در قرآن كريم سعي شده است تا با مسائل عشقي به صورت سمبليك و اشاره‏وار برخورد شود و از ارائه جزئيات يا به زبان آوردن صريح و زننده، خودداري شود. با خواندن داستان يوسف و زليخا، اين نكته را در خواهيد يافت.
10. يك نكته جالب در داستان‏هاي قرآني، شكسته شدن حصار زمان است. گاهي حتي يك داستان در دل داستان ديگر آورده مي‏شود؛ در حالي كه در زمان‏هاي مختلف رخ داده‏اند. اين خصوصيت قرآن، باعث مي‏شود تا انسان با دقت و موشكافي، سعي در چيدن صحيح قطعات مختلف اين داستان‏ها نمايد و تمركز بيشتري پيداكند.
11. نكته زيباي ديگر آن كه در قصه‏هاي قرآني، جايگاه خاص زنان و نقش تعيين كننده و محوري آنان در اغلب داستان‏هاي قرآني است؛(تحريم 10 و 11). زنان در داستان‏هاي قرآني، به وضوح معرفي مي‏شوند و شخصيتي مستقل دارند.
12. قرآن در جاهايي كه مي‏خواهد الگويي عمومي ارائه كند و يا اندرزي فراگير در داستان‏هاي خود مطرح كند، از كلمات عامي مانند مردي از خاندان فرعون(موءمن/28) يا زن لوط و زن نوح(تحريم/10) استفاده مي‏كند.
8 نكته تربيتي در قرآن
1. اگر قصد راهنمايي و تربيت كسي را داريد، در قدم اول از گفتار نرم و با محبت بهره گيريد؛ حتي اگر مخاطب شما فرعون سركش يا سران لجوج كفار جاهلي باشند؛(طه/44 و شعرا/215).
2. الف) گفتار رفتار آدمي در هر زمان و مكان، در حافظه الهي محفوظ است ؛ مراقب باشيد؛(لقمان/16 و كهف/30).
ب) نسبت به انسان‏هاي اطرافت، احساس مسئوليت كن و آنها را از كارهاي بد بازدار و به كارهاي خوب تشويق كن. اين لازمه استحكام يك پيكر است و بني آدم اعضاي يكديگرند؛(لقمان/17).
ج) در رفتارهاي اجتماعي دقت كن! مبادا با غرور رويت را از ديگران برگرداني يا مثل متبكران راه بروي ؛ مبادا تندرو و كندرو شوي ؛ ميانه روي، بهترين روش است ؛ مراقب باش صدايت را بر سر كسي بلند نكني و خلاصه در يك كلام، آدم باش ؛(لقمان/18و19).
3. قرآن كريم به شدت با پيروي از جمع(خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت شو) و حركت به دنبال اكثريت، مخالف است. قرآن مي‏گويد: اگر بخواهي از اكثريت مردم فقط به اين خاطر كه اكثريت هستند، پيروي كني، بدون شك از راه خدا دور مي‏شوي ؛ هميشه با چشمان باز تصميم بگير؛(انعام/116 و اسراء/36).
4. هميشه بزرگ ترها، بهترين حرف را نمي‏زنند و هميشه حرف گوش كني و اطاعت از بزرگان، انسان را به سعادت نمي‏رساند. اين پيام تربيتي قرآن است كه حتي در اطاعت از بزرگان هم گوش و چشمت را باز كن كه فردا فقط و فقط خودت پاسخ گوي اعمالت خواهي بود؛ نه بزرگ‏ترهايت؛(احزاب/67).
5. علم بهتر است يا ثروت؟ جواب آن را در آيه 247 بقره پيدا خواهيد كرد.
6. امانت داري يكي از ارزشمندترين ارزش‏هاي قرآني است. حضرت موسي (ع) را به خاطر امانتداري و قدرتش، در خانه حضرت شعيب پناه دادند؛(قصص/26) و حضرت يوسف را به خاطر امانتداري وعلمش، بر خزانه مصر نشاندند؛(يوسف/55) و حتي رسول خدا(ص) كه از سوي خداوند برگزيده شد، مشهور به امانتداري و به محمد امين معروف بود.
7. اگر مي‏خواهيد مخاطبان به سوي شما جذب شوند، ابتدا به خودتان بپردازيد! روح خشك و سنگين و بي لطافت، هيچ گاه در امر تربيت موفق نمي‏شود. مهرباني، دلسوزي و رقت قلب را در خود بپروريد تا مردم بي آن كه شما متوجه شويد، در اطراف شما جمع گردند؛(آل عمران/159).
8. آيا دوست داريد كه دشمن خود را به يك دوست تبديل كنيد؟ به هر بدي كه در حق شما كرد، با خوبي پاسخ گوييد. اين را قرآن تجويز مي‏كند؛ آيه 34 سوره فصلت را بخوانيد!
10 نكته در خصوص سلامتي در قرآن
1. بخوريد و بياشاميد ؛ امّا به اندازه كافي و لازم ؛ زيرا پرخوري و زياده روي، سلامت شما را به خطر مي‏اندازد؛(اعراف/31).
2. همه دردها و ناراحتي‏هاي خود را مي‏توانيد با قرآن ريشه كن سازيد؛ قرآن بخوانيد و به آن عمل كنيد و با روح قرآن مرتبط و همنوا گرديد تا همه سيستم‏هاي روح و جسم شما در تعادل مطلوب خود قرار گيرند؛(يونس/57 و اسراء/82).
3. در فرهنگ قرآني، اين خداوند است كه بيماري‏ها را شفا مي‏دهد و ديگران، وسيله و واسطه‏اند ؛(شعرا/80).
4. اصل اوّل در سلامتي و صحتِ غذاها به فرموده قرآن، آن است كه حلال و پاكيزه باشند.
اين گونه غذا، مي‏تواند مقدمات سلامتي را در بدن انسان فراهم نمايد؛ امّا اين كه يك ماده خوراكي واحد با تركيبات غذايي ثابت و مشخص، در اثر حلال يا حرام بودن، داراي آثار متفاوتي بر سلامت انسان گردد، بحث علمي بسيار عميقي مي‏طلبد؛(نحل/114 و بقره 168). حلال يعني چيزي كه ممنوعيت شرعي ندارد و طيب يعني چيزي كه موافق طبع سالم انساني باشد.
5. بهترين نحوه تغذيه براي سلامت انسان كه مورد سفارش قرآن كريم است، خوردن صبحانه و شام است ؛ يعني غذاي روزانه در دو وعده اصلي در اول روز و آخر روز صرف گردد. اين شيوه غذا خوردن بهشتيان است كه در سوره مريم، آيه 62 آمده است.
6. به فرمان قرآن، موءمنان شايسته‏ترين افراد در استفاده از نعمت‏هاي الهي - مانند غذاهاي پاكيزه - مي‏باشند. خداوند مي‏فرمايد: چه كسي اين غذاهاي پاكيزه را بر شما حرام كرده است؟ اين‏ها زيبايي‏هاي زندگي دنياست كه خداوند براي بهترين بندگانش خلق نموده است. پس از نعمت‏هاي خداوند استفاده كنيد؛(اعراف/32 و مائده/87 و 88). به قول امام علي (ع)، خداوند همان قدر از حرام شمردن آن چه حلال نموده است، ناراحت مي‏شود كه حرام او را ناديده بگيريد و مانند يك امر حلال انجام دهيد.
7. جالب است بدانيد كه خداوند مستقيماً در قرآن به خوردن گوشت و ماهي و ميوه اشاره مي‏كند و آنها را از نعمت‏هاي زندگي بخش الهي برمي‏شمارد و از ما مي‏خواهد كه از آنها بخوريم كه به ترتيب در سوره مائده آيه 1 و 96، سوره نحل، آيه 14 و سوره موءمنون آيه 19 آمده است.
8. مسئله خوراك در قرآن، آن قدر مهم است كه در يك آيه مستقيماً فرمان داده شده است كه انسان با دقت و تأمل در غذايي كه مي‏خورد، بنگرد؛(عبس/24)؛ يعني اين كه يك انسان قرآني، بايد در نحوه تغذيه خود، نهايت دقت را داشته باشد.
9. خداوند در قرآن كريم خواب را يكي از عوامل سلامت و آرامش روح انسان برمي‏شمارد و آن را نعمتي قابل ستايش و آيه‏اي از آيات اعجازآميز الهي معرفي مي‏كند؛(روم/23 و فرقان/47).
10. آيا مي‏دانيد در فرهنگ قرآني، سخت‏ترين و ناگوارترين بيماري‏ها چيست؟ قرآن مستقيماً به اين بيماري اشاره نموده، آن را نام مي‏برد. اين بيماري، مرض قلب يا بيماري دل نام دارد؛ چون وقتي روح و دل فردي به اين بيماري گرفتار شد، از شنيدن و ديدن و درك حقايق عاجز مي‏شود و اين بدترين وضعي است كه يك انسان پيدا مي‏كند؛(اعراف/179 و توبه/125).
11 نكته روانشناسي در قرآن
1. از ديدگاه قرآن، سه نوع شخصيت اساسي وجود دارد؛ موءمن، كافر و منافق ؛(آيات 2 تا 20 سوره بقره).
2. شخصيت‏هاي موءمن، خود داراي سه درجه شخصيتي مي‏باشند ؛آنان كه به خود ظلم مي‏كنند، آنان كه ميانه رو هستند و آنان كه پيشتازانند؛(فاطر/32).
3. مشخصه بارز شخصيت كافر آن است كه دل و انديشه‏اش را قفل كرده است و راهي براي نفوذ هيچ حرف تازه و انديشه متفاوتي نگذاشته است و به همين دليل، از درك حقايق عاجز است.
4. خصوصيت بارز شخصيت منافق از ديدگاه قرآن، دوگانگي ريشه‏اي در ظاهر و باطن است؛ به همين دليل، مبتلا به شك و ترديد و عدم قدرت تصميم‏گيري و ناتواني در قضاوت مي‏شود؛(بقره/8 تا 20 و منافقون).
5. در قرآن كريم، در آيات فراواني از اندوه، علل ايجاد كننده آن و راه‏هاي برطرف ساختن آن سخن رفته است. گاهي اندوه فراق را با ديدار و گاهي اندوه فقر را با بشارت و گاهي اندوه رسول خدا(ص) را به دلداري حضرت حق، درمان نموده است.
6. در ديدگاه قرآن، ترس دو نوع است ؛ ترس پسنديده و ترس ناپسند ؛ ترس پسنديده، همان ترس از خداوند و عدالت اوست كه منجر به اصلاح رفتار مي‏شود؛(انفال/2) و ترس ناپسند، اضطرابي شديد با علت مشخصي است كه تسلط بر نفس را از بين مي‏برد و بايد با آن مبارزه شود؛(احزاب/10 و 11).
7. از نظر قرآن دو نوع خشم وجود دارد؛ خشم مفيد و متعادل و خشم مخرب و نابهنجار ؛ خشم متعادل، راهي براي رسيدن به هدف در مواقع لزوم است و خشم مخرب را بايد درمان كرد. قرآن كريم با توصيه به صبر و پاسخ گويي با عمل نيك و با وعده بهشت و پاداش اخروي، به وسيله سفارش به بخشش و عفو، يادآوري قدرت و خشم خداوند و... به درمان بيماري سلامتي سوز خشم و عصبانيت پرداخته است.
كه به ترتيب در سوره شوري، آيه 43، فصلت،آيه34، آل عمران ،آيات 133 و 143، شوري، آيات 36 و 37 و نور، آيه 22 بيان شده است.
8. در قرآن به سه نوع از مكانيسم‏هاي دفاعي - رواني اشاره شده است كه عبارتند از: فرافكني(منافقون/4)، دليل تراشي(بقره/11 و 12) و واكنش سازي(بقره/204 و 205 و منافقون/4) .
9. در فرهنگ قرآن يكي از راه‏هاي موءثر و اساسي روان درماني، استفاده از مواعظ و اندرزهاي قرآني است؛(يونس/57).
10. در روش روان درماني قرآني، ايمان، توليد امنيت دروني و آرامش مي‏نمايد؛(انعام/82 و رعد/28).
11. ياد خدا، آرام بخش دلهاست ؛(رعد/28).
10 نكته از دانشمندان درباره قرآن
1. گوته، شاعر و نويسنده معروف آلماني مي‏گويد: ساليان دراز كشيشان از خدا بي خبر، ما را از پي بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن دور نگه داشتند؛ امّا هر قدر كه ما قدم در جاده علم و دانش نهاديم و پرده تعصب را دريديم، عظمت احكام مقدس قرآن، بهت و حيرت عجيبي در ما ايجاد نمود. به زودي اين كتاب توصيف‏ناپذير، محور افكار مردم جهان مي‏گردد!
2. آلبرت انيشتاين كه نيازي به معرفي ندارد، مي‏گويد: قرآن كتاب جبر يا هندسه نيست؛ مجموعه‏اي از قوانين است كه بشر را به راه صحيح، راهي كه بزرگ‏ترين فلاسفه و دانشمندان دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مي‏كند.
3. ويل دورانت، دانشمند امريكايي شرق‏شناس، مي‏گويد: در قرآن، قانون و اخلاق يكي است. رفتار ديني در قرآن، شامل رفتار دنيوي هم مي‏شود و همه امور آن از جانب خداوند و به طريق وحي آمده است. قرآن در جان‏هاي ساده عقايدي آسان و دور از ابهام پديد مي‏آورد كه از رسوم و تشريفات ناروا آزاد است.
4. پروفسور آرتور آربري كه يكي از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگليسي است، مي‏گويد: زماني كه به پايان ترجمه قرآن نزديك مي‏شدم، سخت در پريشاني به سر مي‏بردم؛ اما قرآن آنچنان آرامش خاطري به من مي‏بخشيد كه براي هميشه به خاطر خواهم داشت. من در حالي كه مسلمان نيستم، قرآن را خواندم تا آن را درك كنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگ‏هاي نافذ و مرتعش كننده‏اش شوم و تحت تأثير آهنگش قرار گيرم و به كيفيتي كه مسلمانان واقعي و نخستين داشتند، نزديك گردم تا آن را بفهمم .
5. لئوتولستوي، نويسنده معروف روسي مي‏گويد: هر كس كه بخواهد سادگي و بي پيرايگي اسلام را دريابد، بايد قرآن مجيد را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانين و تعليمات حقيقي و احكام آسان و ساده براي عموم بيان شده است. آيات قرآن به خوبي بر مقام عالي اسلام و پاكي روح آورنده‏اش گواهي مي‏دهد.
6. دكتر هانري كُربن، اسلام شناس معروف فرانسوي، سخن جالبي درباره قرآن دارد. وي مي‏گويد: اگر قرآن خرافي بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمي‏كرد كه بشر را به علم و تعقل و تفكر دعوت كند. هيچ انديشه‏اي به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا كه نزديك به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فكر سخن رفته است.
7. ارنست رنان، فيلسوف معروف فرانسوي مي‏گويد: در كتابخانه من هزاران جلد كتاب سياسي ،اجتماعي، ادبي و... وجود دارد كه هر كدام را بيش از يك بار نخوانده‏ام؛ اما يك جلد كتاب هست كه هميشه مونس من است و هر وقت خسته مي‏شوم و مي‏خواهم درهايي از معاني و كمال به رويم باز شود، آن را مطالعه مي‏كنم. اين كتاب، قرآن ـ كتاب آسماني مسلمانان ـ است.
8. ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مي‏گويد: اميدوارم آن زمان دور نباشد كه من بتوانم همه دانشمندان جهان را با يكديگر متحد كنم تا نظامي يكنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجيد كه اصالت و حقيقت دارد و مي‏تواند مردم را به سعادت برساند، ترسيم كنم. قرآن به تنهايي عهده دار سعادت بشر است.
9. مهاتما گاندي، رهبر فقيد هند هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآني، هر كس به اسرار وحي و حكمت‏هاي دين، بدون داشتن هيچ خصوصيت ساختگي ديگري پي مي‏برد. در قرآن هيچ اجباري براي تغيير دين و مذهب انسان‏ها ديده نمي‏شود. قرآن به راحتي مي‏گويد: هيچ زور و اكراهي در دين وجود ندارد.
10. ژان ژاك روسو، متفكر و روان شناس مشهور فرانسوي، برداشت منحصر به فردي از قرآن دارد؛ او مي‏گويد: بعضي از مردم بعد از آن كه مقدار كمي عربي ياد گرفتند، قرآن را خوانده، امّا درست درك نمي‏كنند. اگر مي‏شنيدند كه محمّد(ص) با آن كلام فصيح و آهنگ رساي عربي آن را مي‏خواند، هر آينه به سجده مي‏افتادند و ندا مي‏كردند: اي محمّد عظيم! دست ما را بگير و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر ياري تو حاضريم كه جان خويش را فدا سازيم!!

منابع:

  1. 5. شيوه جذب جوانان از ديدگاه قرآن، غلامرضا متقي.
  2. 1. مدخل، سيد عباس قائم مقامي.
  3. 3. قرآن و روانشناسي، عثمان نجاتي.
  4. 7. دانستنيهاي قرآن، مصطفي اسرار.
  5. 8. قرآن و علوم پزشكي، حسن رضارضايي.
  6. 6. قرآن از ديدگاه 114 دانشمند، محمد مهدي عليقلي.
  7. 4. سيماي خانواده در قرآن، زهرا برقعي.
  8. 2. مبين، مجله قرآن پژوهي، شماره 5.



تهيه شده توسط مشدی در تاريخ سه شنبه ۲۹ بهمن ۸۷ ساعت ۰۹:۱۷ | نظرات (0)


دولت قرآن در ادب فارسي


 

دولت قرآن در ادب فارسي

احمد احمدي بيرجندي

قرآن، اين مشعل فروزان جاوداني، معجزه خالده رسول اكرم (ص) است كه همه فصيحان و بليغان و حكم گزاران ملك ادب در همه جاي عالم از آغاز تا كنون در برابر آن اظهار عجز كرده و در مقابل «تحدي» آن لب فرو بستهاند.
از سوي ديگر از زمان پيامبر عظيم الشأن كه نداي روح نواز قرآن به گوش مسلمانان و گاه به گوش كافران ميرسيد؛ مردم حق طلب در برابر آن خاضع و تسليم ميشدند و سخن حق در تمام وجودشان تأثير ميكرد؛ كافران يا از ترس از دست دادن منافع مادي يا به ملاحظات شغلي و يا نسبي و سببي و سرانجام به فرمان شهوات نفساني - در عين پذيرش ظاهري و بهت و حيرتي كه در برابر استماع آيات بينات قرآني بدان دچار ميشدند، دست از دامن طاغوتهاي زمان برنمي داشتند و همچنان در راه لجاج و عناد گام ميزدند، گويي - به تعبير قرآن مجيد - بر دلهاشان قفل زده شده بود.1

قرآن، اين چشمه سار زلال، در سير زمان منشا پيدايش علوم بسياري در تمدن با شكوه اسلام شده و از آن جمله در آثار ادبي فارسي - شعر و نثر - انعكاسي گسترده داشته است. گاه شاعران فارسي زبان از «قرآن» در اشعار خود ياد ميكنند. چنان كه «ناصر خسرو قبادياني» بارها بدين نام مبارك اشاره كرده و به «حافظ» بودن خود نيز اشارتي دارد و گويد:

پر بركت است و خير، دل از خير و بركتش پشتم به زير بار مگر فضل و منتش 2 تا در دلم قرآن مبارك قرار يافت منت خداي را كه نكرده است منتي

و نيز ميگويد:

مگر جبرئيل آن مبارك سفير كتابت ز بر دارم اندر ضمير 3 قرآن را به پيغمبرت ناوريدمقرم به مرگ و به حشر و حساب


سنائي غزنوي نيز در بسيار جاها از قرآن گفته است كه كوتاهتر و جامعتر از همه بيت معروف اوست:

يعني اندر ره دين، رهبر تو قرآن بس 4 اول و آخر قرآن ز چه «با» آمد و «سين»

از كمال الدين اسماعيل شاعر بزرگ قرن هفتم هجري نيز به يك بيت بسنده ميكنيم:

خويشتن را بدان رسن در بند 5 رسني محكم است قرآنت

از سرخيل عارفان و حافظان قرآن، شمس الدين محمد حافظ شاعر بزرگ قرن هشتم هجري نيز سخني نقل كنيم:

قرآن ز بر بخواني در چارده روايت 6 عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ

سخني هم از محمد بن حسام خوسفي شاعر شيعي قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجري كه با قرآن انس فراوان داشته و قرآنهاي زيادي را با خط خوش نوشته است، ميآوريم:

آخر ببين كه پايه اين منزلت كراست 7 تطهير اهل بيت به قرآن مبين است

و از سخن دلنشين اقبال لاهوري كه نيز مانند ابن حسام و بسياري از شاعران ديگر با قرآن مؤانست زياد داشته است ياد كنيم كه گويد:

اين كتابي نيست چيزي ديگر است جان چو ديگر شد، جهان ديگر شود پيكر ملت ز قرآن زنده است 8 فاش گويم آنچه در دل مضمر استچون كه در جان رفت، جان ديگر شود از يك آييني مسلمان زنده است

زماني نيز شاعران، آيات مباركات قرآن را در اشعار خود درج و اشارات و تلميحاتي را كه مورد نظر آنان است بيان ميكنند. اين نوع بهره وري از قرآن كريم از اندازه فزون است و مصححان دواوين شاعران و استادان رنج فهرست كردن آيات را بر خود هموار كرده و در تعليقات ديوانها آوردهاند.
در اين جا به نقل مواردي اندك - به جهت نمونه - اكتفا ميكنيم:
عثمان مختاري غزنوي از قصيده سرايان فصيح قرن پنجم و ششم هجري، در ديوان خود به مناسبتهايي از آيات قرآن سود جسته است؛ از جمله در وصف ممدوح خود ميگويد:

نتيجة سخطش كل من عليها فان كه بر ملوك بخوان كل من عليها فان نشان رفقش يحي العظام و هي رميم مبشران فلك بانگ بر زمان زدند

امير معزي هم در ديوان خود آورده است:

نوشت دست اجل كل من عليها فان 12 بر آن زمين كه قرار است دشمنان تو را

آنچه در اين مقال مورد نظر است نقل جلوههاي اعجاز قرآن كريم ميباشد كه در آثار منثور فارسي - از قديمترين زمان تا كنون - ديده ميشود و چون اين مبحث نيز دراز دامن است ما به نقل پارهاي از آنها بسنده ميكنيم:
وليدبن مغيره مردي توانگر و در بين كفار قريش به دانايي و تجربه شهرت داشت و اعراب عموماً براي حل مشكلات خود به وي مراجعه ميكردند. يكي از مشكلاتي كه - به زعم اعراب مشرك و صاحب قدرت - در مكه رخ نموده بود، نفوذ و گسترش اسلام بود. روزي قريش و كفار از وليد درباره حضرت محمد (ص) داوري خواستند. وليد از آنان مهلت خواست. سپس از جاي خود برخاست و بسوي حضرت رسول (ص) كه در (حجر اسماعيل) نشسته بود رفت و گفت: پارهاي از اشعارت را براي من بخوان. پيامبر (ص) فرمود: آنچه من ميگويم و ميخوانم شعر نيست بلكه كلام خداست كه براي هدايت شما نازل شده است. سپس وليد تقاضا كرد مقداري از آيات را تلاوت كند. پيامبر(ص) سيزده آيه از آغاز سوره فصلت را خواند. هنگامي كه به اين آيه رسيد: «فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود.» «هر گاه روي برگردانند، پس بگو شما را از صاعقهاي مانند صاعقه عاد و ثمود؛ بر حذر ميدارم.» وليد سخت به خود لرزيد و موهايش بر بدنش راست شد. همچون بهت زدهاي راه خانه در پيش گرفت و چند روزي بيرون نيامد؛ تا بدان جا كه قريش پنداشتند از دين نياكان دست برداشته و راه «محمد(ص)» را پيش گرفته است.
و نيز نوشتهاند: روزي كه سوره غافر بر پيامبر مكرم (ص) نازل شد، پيامبر با صدايي جذاب به منظور ابلاغ آيات الهي آن را ميخواند. از اتفاق، وليد نزديك پيامبر (ص) نشسته بود آيات را استماع كرد: «حم، تنزيل الكتاب من الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب...» «اين كتاب از سوي خداوند قادر دانا فرو فرستاده شده است، خدايي كه بخشاينده گناهان و پذيرنده توبههاست. خدايي كه كيفرش سنگين و نعمتش فراوان است. جز او خدايي نيست. سرانجام هر چيزي به سوي اوست. درباره آيات الهي جز كافران مجادله نميكنند. [ اي پيامبر (ص) ] فعاليت و رفت و آمد آنان در شهرها تو را نفريبد.»
اين آيات وليد را سخت تحت تأثير قرار داد. وقتي افراد قبيله بني مخزوم دور او را گرفتند و از وي خواستند كه درباره قرآن محمد(ص) داوري كند، او قرآن را چنين ستود:«و ان له لحلاوة و ان عليه لطلاوة و ان اعلاه المثمر و ان اسفله لمغدق و انه يعلو و ما يعلي عليه.» «يعني كلامي كه محمد آورده است، شيريني خاصي دارد و زيبايي ويژهاي، شاخسار آن پر ميوه است و ريشههاي آن پربركت. سخني است برجسته و هيچ سخني از آن برجستهتر نيست.»
وليد اين جملهها را گفت و راه خود را در پيش گرفت. كفار قريش چنان پنداشتند كه تحت تأثير آيات قرآني قرار گرفته و به آيين محمد گرويده است.
برخي از دانشمندان سخنان وليد را نخستين تقريظي ميدانند كه بر زبان فردي رفته است.
در يكي از متون نثر فارسي به نام مجمع النوادر معروف به چهار مقاله نظامي عروضي داستان وليدبن مغيره بدين صورت نقل شده است: (...آوردهاند كه يكي از اهل اسلام، پيش وليدبن المغيره اين آيت همي خواند:«قيل يا ارض ابلعي مائك و يا سماء اقلعي و غيض الماء و قضي الامر واستوت علي الجودي و گفته شد اي زمين! فرو بر. آب خود را واي آسمان! باز گير [ آب خويش را ] و كم كرده شد آب، و كار گزارده شد و [ كشتي ] بر كوه جودي قرار گرفت» (سوره هود/46) فقال الوليد بن المغيره: و الله ان عليه لطلاوة و ان له لحلاوة و ان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمغدق و ما هو قول البشر.» چون دشمنان در فصاحت قرآن و اعجاز او در ميادين انصاف بدين مقام رسيدند، دوستان بنگر تا خود به كجا برسند والسلام».

قرآن كلامي است شفابخش و مايه رحمت
صاحب چهار مقاله، نظامي عروضي، حكايت ديگري را در مقاله «طب»، چهارمين مقالت، نقل ميكند: در سنه اثنتي عشره و خمسمائه [ 512 هـ ] در بازار عطاران نشابور بردكان محمد محمد منجم طبيب از خواجه امام ابوبكر دقاق شنيدم كه او گفت: در سنه اثنتين و خمسمائه [ 502 هـ ] يكي از مشاهير نشابور را قولنج بگرفت و مرا بخواند و بديدم و به معالجت مشغول شدم. و آنچه درين باب فراز آمد به جاي آوردم. البته شفا روي ننمود، و سه روز بر آن بر آمد. نماز شام بازگشتم نااميد بر آن كه نيمشب بيمار در گذرد. درين رنج بخفتم. صبحدم بيدار گشتم و شك نكردم كه در گذشته بود. به بام بر شدم و روي بدان جانب آوردم و نيوشه كردم. هيچ آوازي نشنيدم كه بر گذشتن او دليل بودي. سوره فاتحه بخواندم و از آن جانب بدميدم و گفتم:«الهي و سيدي و مولاي! تو گفتهاي در كلام مبرم و كتاب محكم و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين (سوره اسري /84) و فرو فرستم از قرآن آنچه را كه [ موجب ] شفاست و بخشايش مر گروندگان را.» و تحسر همي خوردم كه جوان بود و منعم و متنعم و كام انجامي تمام داشت، پس وضو ساختم و به مصلي شدم و سنت بگزاردم. يكي در سراي بزد، نگاه كردم، كس او بود. بشارت دادكه: بگشاي» گفتم:«چه شد؟» گفت: «اين ساعت راحت يافت» دانستم كه از بركات فاتحة الكتاب بوده است و اين شربت از داروخانه رباني رفته است و اين امر مرا تجربه شد و بسيار جايها اين شربت در دادم، همه موافق افتاد و شفا بحاصل آمد.

تسلط بر آيات قرآن
نوع تربيت و تعليم از آغاز اسلام چنان بوده است كه هر مسلمان قرائت قرآن را به نيكوترين وجه ميآموخته و بدان فوز و فلاح ميخواسته و رحمت ايزد منان را آرزو ميكرده است. در مكتب، كودكان از شش و هفت سالگي و حتي كمتر قرآن را ياد ميگرفتند و سپس به كتابهاي ديگر ميپرداختند. دانشمندان از طريق علوم قرآني و بويژه قرائت، تفسير و احكام القرآن با قرآن كريم انس دائمي داشتند. بسياري از مسلمانان در هر روز هفته سبعي از قرآن را ميخواندند. در ماه مبارك رمضان برخي چندين ختم قرآن يا حداقل يك ختم قرآن ميكردند و گوش بچهها و بزرگترها در بامدادان به صوت خوش قرآن نوازش مييافت. حافظان قرآن از مردان و زنان مسلمان بسيار بودند. قرآن خود محور همه فعاليتهاي ديني و اسلامي بود. بدين جهت كتابهاي ادبي ما مانند تاريخ بيهقي، تاريخ طبري، تاريخ يميني، گرديزي و تاريخ سيستان و تذكرة الاولياء، اسرار التوحيد، چهار مقاله گلستان، و منشآت قائم مقام و ديگر كتب منثور كه آوردن نام آنها موجب درازي سخن خواهد شد، همه نشان دهنده تسلط نويسندگان اين كتابهاست بر آيات و تلاوت اين منشور الهي.
كتابهاي اخلاق مانند اخلاق ناصري و محتشمي و حتي كتابهاي علمي همه و همه چنين اند و در واقع همه بلاغت خود را از قرآن آموختهاند.
امروز جا دارد اين انس با كتاب مجيد الهي براستي تجديد و احيا شود.
اكنون كه سخن از «چهار مقاله نظامي عروضي» رفت؛ داستان ديگري كه نظامي عروضي درباره (اسكافي) نقل كرده است درين جا بياورم، كه نشاني از همين انس است. ميگويد: اسكافي دبير آل سامان بود و صناعت دبيري نيكو آموخته بود و از مضايق سخن نيكو بيرون ميآمد. با آن كه ديوان رسالت نوح بن منصور با او بود؛ قدر او را چنان كه بايد نميشناختند. ناچار از بخارا به هرات رفت به نزد الپتگين.
الپتگين با استخفافي كه بر او رفته بود كارش به عصيان كشيد. ناچار امير نوح از بخارا به زاولستان بنوشت تا سبكتگين با آن لشگر بيايند و سيمجوريان از نيشابور و با الپتگين مقابله و مقاتله كنند. امير نوح، علي بن محتاج الكشاني را كه حاجب بود با نامهاي چون آب و آتش با وعيد و تهديد به الپتگين فرستاد. الپتگين كه آزردهتر شده بود، به علي بن محتاج گفت:«من بنده پدر اويم، اما در آن وقت كه خواجه من از دار فنا به دار بقا تحويل كرد، او را به من سپرد نه مرا بدو...و آنها كه او را برين بعثت همي كنند ناقض اين دولتاند، نه ناصح؛ هادم اين خاندانند، نه خادم.» الپتگين با آزردگي به اسكافي اشارت كرد كه چون نامه جواب كني از استخفاف هيچ باز مگير...پس اسكافي بر بديه جواب كرد و اول بنوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم يا نوح قد جادلتنا فأكثرت جدالنا فأتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين» (سوره هود/34) چون نامه به امير خراسان رسيد، آن نامه بخواند، تعجبها كرد، و خواجگان دولت در حيرت فرو ماندند و دبيران انگشت به دندان گزيدند.
...چون كار الپتگين يكسو شد، اسكافي متواري گشت و ترسان و هراسان همي بود تا يك نوبت كه نوح كس فرستاد و او را طلب كرد و دبيري بدو داد و كار او بالا گرفت و در ميان اهل قلم منظور و مشهور گشت.
در پايان اين حكايت نظامي عروضي ميگويد: اگر قرآن نيكو ندانستي در آن واقعه بدين آيت نرسيدي و كار او از آن درجه، بدين غايت نكشيدي.
به همين جهت «در ماهيت دبيري و كيفيت دبير...» پس از بيان شرايط و نحوه كسب مهارت در صناعت دبيري و به دست آوردن كيفيات لازم از قيبل: كريم الاصل و شريف العرض و دقيق النظر و عميق الفكر و ثاقب الرأي بودن و قسم اكبر از ادب و ثمرات آن داشتن نظامي ميگويد:«اما سخن دبير بدين درجه نرسد تا از هر علم بهرهاي ندارد و از هر استاد نكتهاي ياد نگيرد و از هر حكيم لطيفهاي نشنود و از هر اديب طرفهاي اقتباس نكند. پس عادت بايد كرد به خواندن كلام رب العزه و...مطالعه آن فرو نگذارد و خاطر را تشحيذ كند و دماغ را صقال دهد و طبع را بر افزود و سخن را به بالا كشد.»

آيات قرآن همچون فروغي دلها را روشن ميكند:
ابن عباس گويد رضي الله عنه:«له ما في السموات و مافي الارض و ما بينهما و ما تحت الثري» اين آيت سبب اسلام عمر خطاب (رض) بودست و آن آن بود كه چون آيت آمد كه: «انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم» بوجهل بر در كعبه بر پاي خاست بر سر قريش گفت: «يا معشر قريش، كار بدان رسيد كه محمد ما را و خدايان ما را همه هيمه دوزخ ميگويد؛ هر كه او را بكشد من او را صد شتر سرخ موي سيه چشم بدهم و هزار اوقيه نقره. عمر ان بشيند بر پاي خاست [ و عمر آن روز كافر بود ] دست ابوجهل بگرفت و گفت: يا اباالحكم، اين ضمان صحيح هست؟ گفت: بلي، او را به در كعبه برد پيش هبل با وي عهد كرد و ديگر بتان را بر آن گواه كرد. [ عمر ] برفت به خانه شد، كمان و جعبه [ تير ] و شمشير بر گرفت و آهنگ به كشتن محمد داد. مردي از بني زهره او را پيش آمد گفت: «يا عمر!الي اين؟» گفت: ميروم كه سر محمد برگيرم: زهري گفت: نترسي از بني هاشم و بني عبدالمطلب؟ عمر گفت: «اصبوت» اي تو در دين محمد شدهاي؟ سوگند به لات و هبل كه اگر بدانمي كه تو در دين محمد شدهاي اول تو را كشتمي آنگه محمد را. گفت: كلا و حاشا، من بر دين پدران خويشم...» عمر برفت. مردي از بني عبدالمطلب او را پيش آمد؛ گفت: يا عمر!خبرداري كه خواهر تو، بنت الخطاب، فاطمه، و دامادت سعيدبن زيد هر دو در دين محمد شدهاند؟ عمر گفت: به چه نشان / گفت: نشان آن است كه از دست كشت تو بنخورند. عمر برفت به در سراي خواهر شد. هيمنهاي شنيد، گوش فرا داشت. فاطمه و سعيد هر دو اين آيت همي خواندند: «له ما في السموات و ما في الارض و ما بينهما و ما تحت الثري» و اين سورت آن روز فرود آمده بود. عمر در بزد. گفتند: گيست؟گفت: منم عمر. ايشان بترسيدند، مصحف پنهان كردند و در بگشادند. عمر در آمد گفت: آن چه بود كه ميخواندند؟ ايشان بترسيدند. گفتند: سخني بود كه با يكديگر ميگفتيم. عمر فرا شد و گوسپندي بكشت و جگر آن بر آتش بريان كرد، فرا پيش ايشان نهاد. گفت: بخوريد !ايشان گفتند: ما گوشت نميخوريم. عمر گفت: «هذا هو العلامه». قصد زخم خواهر كرد. گفت: هان!تو در دين آن جادو شدهاي؟ وي را ميزد. سعيد خواست كه او را باز دارد، عمر او را نيز بزد و مجروح كرد. خواهر گفت: اي عمر!توبه كره مردمان را بر هواي خويش خواهي داشت، پنهان چرا دارم. «اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمداً رسول الله» هر چه باداباد!.
عمر متحير فرو ماند. شب در آمد و همچنان ميبود تا پاسي از شب بگذشت، خواهر و [ سعيدبن ] زيد برخاستند و طهارت تجديد كردند و سورت (طه) ابتدا كردند، چون بدين آيت رسيدند كه «له ما في السموات و ما في الارض...»عمر آن بشيند. گفت: يا فاطمه! آن خداي شماست كه اين همه او راست؟ گفت: بلي!يا عمر. گفت: ما را هزار و پانصد بت است، خدايي ايشان از حرم فراتر نميشود، يك خداي تواند بود كه هفت آسمان و هفت زمين«و ما بينهما و ما تحت الثري» او را بود؟ فاطمه گفت: بلي يا عمر!عمر گفت: به من ده آن مصحف تا بنگرم. خواهر گفت: ندهم. تو آلودهاي به كفر. خداي تعالي ميگويد:«لايمسه الا المطهرون» عمر برخاست و غسلي بياورد. گفت: به من ده تا بنگرم كه دلم در آن آويخت. خواهر گفت: ترسم كه بدري. گفت: مترس، در ضمان خطاب مراده. وي را داد. عمر در آن نگريست، گفت: بخ بخ. دريغ بود جز از اين خداي را پرستيدن. دلش گشاده گشت به اسلام.
همه شب ميگفت:«و اشوقاه الي محمد» و هر چند آوازش برآمد بگفت: «اشهد ان لااله الاالله و اشهد...» و بدين سان عمربن خطاب ايمان آورد.
از آثار ديگر ادب و عرفان فارسي تذكرة الاولياء شيخ فريدالدين عطار نيشابوري است.عطار در بيان حال «فضيل عياض» كه بعد از دگرگوني احوال به مرتبهاي ميرسد كه به قول نويسنده كتاب «از كبار مشايخ و ستوده اقران ميشود.» مينويسد:«اول حال از آن بود كه در ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسي پوشيده و كلاهي پشمين بر سر نهاده و تسبيحي در گردن افكنده و ياران بسيار داشتي همه دزدان و راهزن بودند وشب و روزه راه زدندي و كالا به نزد فضيل آوردندي كه مهتر ايشان بود و او ميان ايشان قسمت كردي...» «يك روز كارواني شگرف ميآمد و ياران او كاروان گوش ميداشتند. مردي در ميان كاروان بود، آواز دزدان شنوده بود، دزدان را بديد بدره زر داشت. تدبيري ميكرد كه اين را پنهان كند با خويشتن گفت: بروم و اين بدره را پنهان كنم تا اگر كاروان بزنند؛ اين بضاعت سازم. چون از راه يك سو شد خيمه فضيل بديد. به نزديك خيمه، او را ديد بر صورت و جامه زاهدان، شادشد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضيل گفت: برو و در آن كنج خيمه بنه. مرد چنان كرد و بازگشت به كاروان گاه رسيد، كاروان زده بودند. همه كالاها برده و مردمان بسته و افكنده. همه را دست بگشاد و چيزي كه باقي بود جمع كردند و برفتند. آن مرد به نزديك فضيل آمد تا بدره بستاند، او را ديد با دزدان نشسته و كالاها قسمت ميكردند. مرد چون چنان بديد، گفت: بدره زر خويش به دزد دادم.
فضيل از دور او را بديد. بانگ كرد. مرد چو بيامد گفت: چه حاجت است؟ گفت: همان جا كه نهادهاي برگير و برو. مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت. ياران گفتند: آخر ما در همه كاروان يك درم نقد نيافتيم. توده هزار درم باز ميدهي؟ فضيل گفت: اين مرد به من گمان نيكو برد، من نيز به خداي گمان نيكو بردهام كه مرا توبه دهد. گمان او راست گردانيدم تا حق، گمان من راست گرداند. بعد از آن روزي كارواني بزدند و كالا بردند و بنشستند و طعام ميخوردند. يكي از اهل كاروان پرسيد كه مهتر شما كدام است؟ گفتند: با ما نيست. از آن سوي درختي است بر لب آبي آنجا نماز ميكند. گفت: وقت نماز نيست. گفت تطوع كند گفت: با شما نان نخورد؟ گفتند: بروزه است. گفت: رمضان نيست. گفتند: تطوع دارد. اين مرد را عجب آمد، به نزديك او شد. با خشوعي نماز ميكرد. صبر كرد تا فارغ شد. گفت: الضدان لايجتمعان روزه و دزدي چگونه بود و نماز و مسلمانان كشتن را با هم چه كار؟ فضيل گفت: قرآن داني؟ دانم. گفت: نه آخر حق تعالي ميفرمايد: و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آخر سيئاً مرد هيچ نگفت و از كار او متحير شد. نقل است كه پيوسته مروتي و همتي در طبع او [ =فضيل عياض ] بود. چنان كه اگر در قافله زني بودي كالاي وي نبردي و كسي كه سرمايه او اندك بودي مال او نستدي و با هر كسي به مقدار سرمايه چيزي بگذاشتي و همه ميل به صلاح داشتي و در ابتدا بر زني عاشق بود. هر چه از راه زدن به دست آوردي بر او آوردي و گاه به گاه بر ديوارها ميشدي در هوس عشق آن زن و ميگريستي. يك شب كارواني ميگذشت در ميان كاروان يكي قرآن ميخواند. اين آيت به گوش فضيل رسيد. الم يأن للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذكر الله... آيا وقت نيامد كه اين دل خفته شما بيدار گردد، تيري بود كه به جان او آمد چنان به مبارزت فضيل بيرون آمد و گفت اي فضيل! تا كي تو راه زني. گاه آن آمد كه ما نيز راه تو ميزنيم. فضيل از ديوار فرو افتاد و گفت: گاه، گاه آمدم از وقت نيز بر گذشت. سراسيمه و كاليو و بيقرار روي به ويرانهاي نهاد. جماعتي كاروانيان بودند. ميگفتند: برويم يكي گفت: نتوان رفت كه فضيل بر راه است. فضيل گفت: بشارت شما را كه او ديگر توبه كرد. پس همه روزه ميرفت و ميگريست و خصم خشنود ميكرد...»
بارقه قرآن كريم در دلها آن چنان بوده است كه دزد، بظاهر، در بيان دليل خود به آيت قرآن متمسك ميشود و خصم را مجاب ميكند. سعدي نيز كه خود واعظي است عارف و سخنداني است كم نظير، چنان با قرآن انس دارد كه تنها در گلستان و بوستان خود دهها آيه و تلميح ميآورد و ما را به كتاب آسماني كه اعجاز و پند و عبرت و حكمت و معرفت است توجه ميدهد. از مستي لايعقل در گلستان سخن ميگويد:
«يكي بر سر راهي مست خفته بود و زمام اختيار از دست رفته. عابد [ ي بر وي ] گذر كرد و در [ آن ] حالت مستقبح او نظر كرد. مست سر بر آورد و گفت: اذا مروا باللغو مرواكراماً» [ مؤمنان چون به كاري دور از خرد برگذرند بزرگوارانه از آن ميگذرند. ] (سوره فرقان/72).
مؤمنان به يقين پند ميگيرند و به آيات قرآن دل ميسپارند، منكران نيز از اين مشعل فروزان طلب نور و رحمت ميكنند و به دامن قرآن چنگ در ميزنند.
كليله و دمنه بهرامشاهي اثر نصرالله منشي از كتب خواندني و معتبر زبان فارسي است ميگويد:«...در قصص خوانده آمده است كه يكي از منكران نبوت صاحب شريعت اين آيت بشنود كه: «ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و البغي يعظكم لعلكم تذكرون.(نحل/90) متحير گشت و گفت: تمامي آنچه در دنيا براي آباداني عالم بكار شود و اوساط مردمان را در سياست ذات و خانه و تبع خويش بدان احتياج افتد مثلاً نفاذ كار دهقان هم بي از آن ممكن نگردد، در اين آيت بيامده است، و كدام اعجاز ازين فراتر، كه اگر مخلوقي خواستي كه اين معاني در عبارت آرد بسي كاغذ مستغرق گشتي و حق سخن بر اين جمله گزارده نشدي، در حال ايمان آورد و در دين منزلت شريف يافت.
آخرين سخن درين مقاله آن كه بايد به قرآن روي آورد و از پيشواياني كه وصل به معدن وحي الهي بودهاند رمز و رازهاي اين كتاب مبين را آموخت و به كار بست.

دل به ماهي ندهد تا چه رسد مصباحي چون گشايند دري بي مدد مفتاحي؟ گر فتوحيطلبي، رو بطلب فتاحي هر كه در مطلع خورشيد نشيند، هرگزعلم قرآن نتوان جست ز كس جز معصوم زنده كن فطرت خود را و به قرآن روآر

پاورقيها:

7- ديوان محمدبن حسام خوسفي، به اهتمام احمد احمدي بيرجندي و محمد تقي سالك از انتشارات اداره كل اوقاف خراسان، مشهد، 1366 هـ.ش، ص 226. (اشاره دارد به آيه تطهير: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطه


تهيه شده توسط مشدی در تاريخ سه شنبه ۲۹ بهمن ۸۷ ساعت ۰۹:۱۳ | نظرات (0)

تفسير كبير يا مفاتيح الغيب


 

تفسير كبير يا مفاتيح الغيب نوشتة امام فخر رازي (محمّد بن عمر بن الحسن بن الحسين التيمي البكري، 543 يا 544-606 هـ.ق.) جامعترين اثر او و يكي از سه چهار تفسير مهم و طراز اوّل قرآن كريم است. امام فخر كه جامع علوم عقلي و نقلي است و در فلسفه و كلام و منطق و فقه و اصول فقه و ادب و لغت و زبانشناسي و علوم طبيعي و علمالنّفس و اخلاق، و حتّي عرفان، پايگاه علمي رفيعي دارد، همة فضل و فرهنگ خود را در نگارش اين تفسير عظيم به كار گرفته است. بارزترين جنبة تفسير كبير، جنبة كلامي آن است كه در آن در درجة اوّل در ذيل تفسير هر آيه، يا استطراد آراء و مقالات معتزله را نقل و نقد ميكند؛ و در درجة بعد به نقد و نقض و ارزيابي آراء ساير فرقهها، بويژه كراميّه اهتمام دارد.
در انصاف علمي و ادب تحقيق او همين بس كه آراء مخالفان، عليالخصوص معتزله را با تصريح به نام قائل آنها، و از آن مهمتر به دقّت و امانت و شرح و بسط لازم نقل ميكند. آنگاه محل نزاع را به روشني تحرير و پس از نقل و ارزيابي اقوال، پاسخ خود را به شيوايي تقرير ميكند. حوصله و همّتي كه در نقل اقوال مخالفان، بخصوص معتزله دارد، بسياري از هممشربان اشعري او را به اعتراض واداشته است، چنانكه به طنز در اين باره گفتهاند آراءِ مخالفان را نقد مطرح ميكند ولي نسيه پاسخ ميدهد. حتّي بعضي گفتهاند تقرير او از آراء مخالفان نيرومندتر و بانشاطتر از پاسخگوييهاي اوست. و بعضي ديگر در توجيه اين امر گفتهاند كه همة هوش و هنر و توش و توان خود را صرف طرح و بيان نظرگاه و اقوال مخالفان ميكند، به طوري كه چون نوبت به پاسخگويي و دفاع از نظرگاه خودش ميرسد، آثار ملال و ماندگي در بيان او مشاهده ميگردد. حق اين است كه اين اعتراضات وارد نيست و همان انصاف و اهتمام او در نقل شايستة اقوال مخالفان بر دوستداران و هممشربانش گران آمده است؛ وگرنه در صدر و ذيل يك بحث يا نقد او فراز و نشيب يا نوساني مشهود نيست.

امام فخر هيچ مورد و مسألهاي را به ايجاز و اختصار و كليگويي برگزار نميكند، بلكه هر مسألة به ظاهر سادهاي را موشكافانه بررسي ميكند و آن را به بحثهاي چندگانه تحت عنوان «وجه» و «مسأله» تقسيم مينمايد. حتي بحثهاي فقهي او با قرينههايش در تفسيرهاي فقهي فيالمثل نظير احكامالقرآن ابنالعربي، و از آن مفصّلتر الجامع لاحكام القرآن قرطبي پهلو ميزند. از آنجا كه پيرو مذهب شافعي است در درجة اول آراء و اجتهادات امام شافعي را به ميان ميآورد. در ميان ساير فقها به نقل و نقد اقوال ابوحنيفه بيشتر از ديگران اعتنا دارد.

اختصاصات روش تفسيرنگاري امام فخر
1. تفصيل بسيار، گاه تا حد اطناب در تفسير او مشاهده ميگردد. و اين از آن است كه معارف گوناگوني را به هر مناسبت ــ و به عقيدة منتقدان مخالف، بدون مناسبت ــ در ذيل هر آيهاي ميآورد. پيداست كه امام فخر ميخواسته است در نگارش اين تفسير هنرنمايي كند. چنانكه در طليعة تفسير و در ديباچة تفسير سورة فاتحه مينويسد: «بدان كه يك بار بر زبان من رفته بود كه ميتوان از فوايد و نفايس اين سورة كريمه، دههزار مسأله استنباط كرد، و بعضي از حُسّاد و اهل جهل و بغي و عناد، اين امر را مستبعد شمرده بودند و آن را از قبيل نگارشهاي كممعنا و خالي از تحقيق خود انگاشته بودند، و چون به تصنيف اين كتاب آغاز كردم، اين مقدمه را نگاشتم تا هشداري به آنان باشد و نشان دهد كه اين امر ممكنالحصول و قريبالوصول است»( 1 ) سپس بواقع درصدد اثبات مدّعاي خود ــولي نه تا حد ارائة دههزار مسألهــ برميآيد. و جلد اول تفسير را نزديك به 300 صفحه به تفسير اين سورة كوتاه اختصاص ميدهد.
2. در تفسير كبير استطراد و بحث فرعي بسيار است. استطرادهاي او در زمينة همة معارف است، از فقه و فلسفه گرفته تا عرفان و علوم بلاغي و لغت و نحو و نظاير آنها.
3. بيشتر مطالب اين تفسير جدلي و ردّيّهوار است. نخستين و مهمترين حريفان او، چنانكه گفته شد، معتزلهاند.
4. با آنكه نظرگاه مولف عقلي ــ استدلالي است، ولي چنان نيست كه به نقل احاديث بكلي بياعتنا باشد. آري در نقل احاديث به شيوهاي كه ديگر در عصر او معمول بوده، سلسلة سند حديث را ياد نميكند. همچنين احاديثي را كه بسياري از مفسران ــ حتي عقليمشرباني چون زَمَخْشري و طبرسي ــ در فضايل سورهها و ثواب قرائت آنها نقل ميكنند، به ميان نميآورد.
5. اهتمام بسياري به بيان وجوه تناسب بين آيات و بين سورهها (ربط بين انجام يك سوره و آغاز سورة ديگر) دارد.
6. به نقل شواهد شعري، به قصد استشهاد لغوي يا نحوي يا بلاغي، اعتناي شايان توجّهي دارد. سابقة استشهاد به شعر قديم، بويژه شعر جاهلي، براي روشن كردن معاني لغات غريب يا مأنوس قرآن مجيد، به ابن عباس (متوفّاي 68 هـ. ق.) ميرسد.
7. اسباب نزول يا شأن نزول را نيز در هر مورد ياد ميكند.
8. آراء و اقوالي را كه نقل ميكند به نام گويندگان آنها تصريح ميكند. در اينجا به يك استثنا برميخوريم و آن زمخشري است. امام فخر از كشّاف زمخشري استفادة شايان و نقل فراوان كرده است و عبارت «قال صاحب الكشّاف» در سراسر تفسير او ديده ميشود. امّا مواردي هم هست كه حتي به عين عبارت از كشّاف نقل شده ولي اشاره و تصريحي به آن نشده است.
9. چنانكه گفته شد، پس از نقل و ارزيابي اقوال، نظر خويش را عرضه ميدارد.( 2 )

منابع تفسير كبير
امام فخر از بسياري بزرگان و ثقات علمي نقلقول يا نقلمعنا ميكند. به اين اسامي بارها در سراسر تفسير كبير برميخوريم:
1. در حديث و احاديث تفسيري: ابنعباس، مقاتل بن سليمان، مجاهد، قتاده، سُدّي، سعيد بن جبير.
2. در لغت و نحو: اصمعي، ابوعبيدة تيمي، فراء، زجّاج، و مبرّد.
3. در تفسير: طبري، ثعلبي (ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهيم نيشابوري كه از او به ثعالبي و ابواسحاق ياد ميكند) واحدي (ابوالحسن علي بن احمد)، زمخشري و ابن قتيبه.
4. از متكلّمان اشعري: ابوبكر باقلاني، ابنفورك (ابوبكر محمد بن حسن) و ابوحامد غزالي. از متكلّمان معتزله: ابومسلم محمد بن بحر اصفهاني، قاضي عبدالجبّار همداني، و زمخشري.
5. در فقه، در درجة اول از امام شافعي، سپس ابوحنيفه.( 3 )

مسألة نقص و تكميل تفسير كبير
ابن خلّكان ميگويد: رازي تفسير كبير را كامل نكرد.( 4 ) حاجي خليفه نيز قول او را نقل و تأييد ميكند و ميافزايد كه قاضيالقضاة شهابالدين يا شمسالدين خليلالخوئي الدّمشقي (متوفّاي 639 هـ. ق.) و شيخ نجمالدّين احمد بن محمّد القمولي (متوفّاي 727 هـ. ق.) با نوشتن تكملههايي نقص آن را برطرف كردند.( 5 ) يك قرينة مويد اين قول، يعني ناقص ماندن بخشي از تفسير كبير اين است كه در تفسير چاپي حاضر، در تفسير آية بيست و چهارم از سورة واقعه، دو بار از امام فخر، با تعبير رَحِمَهاللّه (خداوند رحمتش كند) ياد شده.( 6 ) از اين تعبير سهگونه ميتوان استنباط كرد: 1) امام فخر از اول سورة واقعه تا به پايان قرآن را تفسير نكرده است. 2) فقط سورة واقعه و احتمالاً چند سورة بعد از آن را ــ نه تمامي بعد از واقعه تا پايان قرآن را ــ تفسير نكرده بوده است. 3) امام فخر تفسيرش را كامل و تا آخرين سورة قرآن نوشته بوده ولي نسخه يا نسخههايي كه مبناي بعضي از طبعهاي جديد قرار گرفته تفسير اين سوره را نداشته است. و تفسير اين سوره را از تكملههايي كه گفته ميشود بر اين تفسير نوشته شده برگرفتهاند. سورههايي كه امام فخر به تاريخ تحرير آنها تصريح كرده از اين قرار است:
ــ آل عمران، و نساء، تاريخ تحرير: 595 هـ. ق.
ــ انفال، توبه، يونس، هود، يوسف، رعد، ابراهيم، نحل، بنياسرائيل [ = اِسراء ] ، تاريخ تحرير: 601 هـ.ق.
ــ كهف، تاريخ تحرير: 602 هـ. ق.
ــ صافّات، صاد، زمر، مومن، فصّلت، شوري'، زخرف، دخان، جاثيه، احقاف، محمّد، فتح، تاريخ تحرير: 603 هـ. ق.
توضيح آنكه در فاصلة بين كهف و صافّات از تفسير هجده سورة ديگر نام نبرده، يا در پايان آنها تاريخ ننهاده. همچنين از سورة فتح تا پايان قرآن، از تفسير 66 سورة ديگر يادي نكرده است.
استنباطها و نتايجي كه از اين گفتهها و يادكردها حاصل ميشود كمابيش چنين است:
1. تاريخ شروع تفسير كبير يك دو سال پيش از 595 هـ. ق. بوده است.
2. تصريح به نام فخر رازي و تاريخ تحرير دليل كافي بر صحت نسبت هر بخشي كه چنين نام و نشاني دارد به فخر رازي هست، ولي عكسش صحيح نيست.
3. اولين تصريح به نام و تاريخ در آخر سورة آل عمران به تاريخ 595 هـ.ق. است ولي بيشك حكيم فاضل آدابداني چون امام فخر هرگز چنين تفسير عظيمي را بلامقدمه و از سورة سوم آغاز نميكند. پس معقولتر آن است كه نگارش تفسير سورههاي پيشين را نيز از او بدانيم.
4. مخصوصاً كه لازم نيست هر مفسري در پايان تفسير هر سورهاي به نام و نشان خود يا تاريخ تحرير تصريح كند.
5. همين استدلال دربارة ساير سورهها و تا سورة فتح (سورة چهل و هشتم قرآن مجيد كه اواسط جزءِ بيست و ششم قرآن مجيد، و چند سوره قبل از واقعه است) جاري و جايز است. به عبارت ديگر مادام كه هنوز بخش تاريخداري در پيش است، بينام و تاريخ بودن تفسير سورههاي بدون امضا و بدون تاريخ مهم نيست.
6. لذا به نحو معقولي ميتوان يقين كرد كه اين تفسير از اول سورة فاتحه تا آخر سورة فتح از قلم امام فخر صادر شده است.
7. و چون اين ميزان بيست و شش جزءِ [ = 30/26 ] از كل قرآن مجيد را در بر ميگيرد، پس كاستي آن در حدود 30/4 است كه چندان زياد نيست. و ديگراني چون نجمالدين قمولي، يا شمسالدين خوئي، از اين به بعد يا از واقعه به بعد را تكميل كردهاند، كه چون از روي مسامحه يا به احترام فخر رازي يا از روي فروتني، به كار خود تصريحي نكردهاند، لذا داوري قطعي در اين باب كه چهار جزءِ ديگر يعني تفسير 66 سورة كوتاهتر را چه كس يا كساني به عهده داشتهاند دشوار است.
استاد دانشپژوه مينويسد: «از نسخة شمارة 213 سپهسالار (فهرست 2:155) برميآيد كه از عنكبوت به بعد ساختة همين خوئي است.»( 7 )
باري بسياري از زندگينامهنويسان و كتابشناسان در اطراف مسألة نقص و تكميل تفسيركبير بحث كرده و استدلالهاي گوناگوني به ميان آوردهاند. دكتر عليمحمد حسنالعماري كه زندگينامة علمي مستوفايي از امام فخر نوشته است، بحث دقيق و مفصلي در اين باب دارد و خلاصة بحث او در اين باره اين است كه رازي شاگردان بسياري داشته كه اغلب تأليفات خود از جمله اين تفسير را بر آنان املاء ميكرده و چون اين ناسخان از شهرهاي مختلف به ري آمده بودهاند، احتمال دارد كه بعضي از آنان نسخههاي هنوز كاملنشدة تفسير را ــ تا آنجا كه خود نوشته بودهاند ــ به شهر و ديار خود بردهاند و لذا چندين و چند نسخة ناقص از تفسير كبير به جاي مانده. و در عصر جديد هم كه اين اثر چاپ شده، چهبسا نسخه يا نسخههاي مبنا، تفسير بعضي از سورهها، از جمله تفسير واقعه را نداشته بوده، و اين كمبودها را به كمك ساير تكملهها از جمله تكملة خوئي برطرف كرده باشند. و دليل قابل توجهي كه به سود احتمال كامل بودن تفسير كبير ميآورد اين است كه قول به نقصان تفسير كبير تا پنجاه سال بعد از وفات رازي، شهرت و شيوعي نداشته، چه مولّف دقيقي چون ابوشامه (عبدالرحمن بن اسماعيل، متوفّاي 665 هـ.ق.) در كتابش الذّيل علي الرّوضتين مينويسد كه جماعتي از كبار شاگردان رازي به شام آمدند و [ در ملاقاتهايي كه او با ايشان داشته ] هيچيك كوچكترين اشارهاي به ناقص ماندن تفسير رازي نكردهاند. حال آنكه اگر چنين بود، نظر به اهميت موضوع، سخني در اين باب به ميان ميآوردند. همچنين بر يك نهج و يكدستبودن تفسير كبير را از آغاز تا انجام، مويّد احتمال كامل بودن تفسير ميگيرد.( 8 )

ارزش و مقام اين تفسير
ابن خلّكان مينويسد: «او را تصانيف مفيد در فنون متعدد است، از جمله تفسير قرآن كريم، كه در آن بسياري از شگفتيها و شگرفيهاست و بواقع بزرگ است ولي آن را به پايان نبرده است»( 9 ) جلالالدّين سيوطي، قرآنشناس بزرگ قرن دهم مينويسد: «و صاحب علوم عقلي، خصوصاً امام فخرالدين، تفسيرش را از اقوال حكما و فلاسفه و همانندان آنان آكنده ميسازد. او [ امام فخر ] از موضوعي به موضوع ديگر ميپردازد، چندانكه خواننده از عدم مطابقت مورد با آيه تعجب ميكند. ابوحيان در البحرالمحيط گفته است: امام رازي در تفسيرش بسياري چيزهاي دور و دراز را كه در علم تفسير نيازي به آنها نيست گرد آورده و به اين جهت يكي از علما گفته است: در آن همه چيزي هست جز تفسير.»(0 1 )
ايگناتس گلدتسيهر دربارة اين تفسير مينويسد: «متكلّم بزرگ و فيلسوف ديني، فخرالدّين رازي، در تفسير عظيمش بر قرآن، يعني مفاتيحالغيب ــ كه شايسته است خاتمة تفسيرنگاري مثمر و اصيل شمرده شود ــ به شيوهاي هرچه كاملتر به ادامة كوشش خود در رد و نقض استنباطهاي معتزله ميپردازد.»( 11 )
محمّد حسين ذهبي اين اثر را از كتب «تفسير به رأي جايز» معرّفي ميكند و وجوه برجستگي آن را به شرح بازميگويد، سپس مينويسد: «به دايرةالمعارف علم كلام و علوم طبيعي شبيهتر است [ تا به تفسير عادي ] چه اين موضوعات در آن غلبه دارد، تا به حدي كه از اهميت آن به عنوان تفسير كاسته است.» سپس قول سيوطي را كه نقل كرديم، اشتباهاً به صاحب كشفالظّنون نسبت ميدهد.( 12 )
باري آنچه امثال ذهبي عيب اين تفسير ميشمارند (پرداختن به كلام و استطراد به انواع علوم) به زعم بعضي حسن اين تفسير است. مسلّم است كه فخر رازي با آن همه مهارت در انواع معارف و اشتياق، و اشتغالخاطر مدام به معارضه با متكلّمان مخالف بويژه معتزله و كراميه نميتوانسته است تفسيري ساده و موجز بنگارد. اگر كشّاف را بحق بزرگترين و مهمترين تفسير در مكتب معتزله به شمار آوريم، تفسيركبير بزرگترين و مهمترين تفسير به مشرب اشاعره است و كمّاً (در چاپ اخير هشتهزار صفحه) و كيفاً يكي از سه چهار تفسير گرانقدر در تاريخ تفسير قرآن كريم است. اينك براي بهتر و بيشتر شناساندن اين تفسير ارجمند، و نمونة ادبي و كلامي از آن را ترجمه و نقل ميكنيم.

نمونة ادبي از تفسير كبير
امام فخر پس از بحث كامل و شامل دربارة معناي قصاص و انواع آن و حكمت تشريعش به بيان ظرائف ادبي آية وَلكُم فيالقِصاص حيوةٌ يا اولي الالبابِ (بقره، 179) ميپردازد، بدينشرح:
علماي بيان همداستانند كه اين آيه از نظر جمع معاني و ايجاز در عاليترين درجة فصاحت است. چه عرب [ پيش از نزول قرآن ] اين معني را به الفاظ گوناگون بيان كرده است. از جمله گفته است: قتلُ البعض إحياءٌ للجميع (كشتن عدهاي معدود، براي جامعه زندگيبخش است). يا: اكثروا القتل ليقل القتل (بيشتر بكشيد تا مآلاً كمتر كشته شوند). و بهترين گفتهاي كه از آنان در اين زمينه نقل شده اين است: القتل انفي للقتل (قتل بازدارنده و دوردارندة قتل است). آري تعبير قرآن از اينها فصيحتر است و تفاوتشان در چند چيز است: 1) ولكم فيالقصاصِ حيوةٌ (بهر شما در قصاص حياتي نهفته است) از همة عبارات كوتاهتر است، چه «ولكم» [ بهر شما ] را نبايد به حساب آوريم، زيرا تقديراً در همة آن عبارات نهفته است. آنجا هم كه ميگويند قتلالبعض احياء للجميع، ناچار بايد چنين عبارتي را مفروض گرفت همچنين در القتل انفي للقتل. چون تأمل شود دريافته ميشود كه «فيالقصاص حيوة» از «القتل انفي للقتل» كوتاهتر است. 2) قول عرب [ جاهلي ] «القتل انفي للقتل» به ظاهر وجود يك چيز را ماية نفي و انتفاءِ آن قرار داده است و اين محال است. ولي «فيالقصاص حيوة» چنين نيست، چه نوع خاصي كشتن را كه قصاص باشد ياد ميكند. ديگر اينكه قصاص را ماية حيات مطلق قرار نداده، زيرا حيات را نكره آورده است، بلكه آن را ماية نوعي از حيات شمرده است. 3) در قول «القتل انفي للقتل» لفظ قتل تكرار شده و در «فيالقصاص حيوة» چنين نيست. 4) قول «القتل انفي للقتل» فقط نفي يا منع قتل را در بر دارد، ولي قول «فيالقصاص حيوة» هم منع قتل را دربر دارد و هم جرح و جز آنها را، پس فوايد بيشتري را در خود جمع دارد. 5) نفي قتل، به تبع اينكه متضمن حصول حيات است، مطلوب است، ولي آيه دلالت صريح بر حصول حيات دارد كه مقصود اصلي و اولي است. 6) قتل ظالمانه هم قتل است، حال آنكه بازدارنده از قتل نيست، سهل است افزايندة قتل است. چه بازدارنده و دوردارندة قتل نوع خاصي از قتل يعني قصاص است، لذا ظاهر قول «القتل انفي للقتل» باطل است، ولي آيه ظاهراً و تقديراً درست است. بدينگونه تفاوت بين آيه و كلام عرب معلوم شد.( 13 )

نمونة كلامي از تفسير كبير
در تفسير آية لا تُدْرِكُهُ الابصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الابصارَ وَ هُوَ اللّطيفُ الخَبير (انعام، 103) مينويسد: حكايت استدلال معتزله به اين آيه در نفي رويت [ = ديدن، ديده شدن خداوند ] . بدان كه ايشان از دو جهت به اين آيه احتجاج ميكنند: 1) ميگويند ادراك بصري همانا عبارت از رويت است به اين دليل كه اگر كسي بگويد او را به بصر خود ادراك كردم ولي نديدم يا او را ديدم ولي به بصر خود ادراك نكردم، لاجرم كلامش متناقض خواهد شد. لذا ثابت است كه ادراك بصري عبارت از رويت است. چون اين نكته محرز شد، گوييم [ = گويند ] كه سخن خداوند «لا تُدرِكُهُ الابْصار» مقتضي اين معناست كه هيچ بصري از ابصار در هيچ حالتي از احوال او را نخواهد ديد. دليل بر صحّت اين عموم [ حكم كلي ] دو وجه است. نخست اينكه استثناي جميع اشخاص و جميع احوال از آن درست است. لذا نميتوان گفت او را هيچ چشمي ادراك نميكند، مگر چشم فلان، و در هيچ حالتي مگر فلان حالت. زيرا استثنا چيزي از كلام خارج ميكند كه اگر استثنايي در كار نبود، آن چيز داخل در درج كلام، و تحت شمول حكم بود. پس روشن شد كه عموميّت و كليّت اين آيه حاكي از «عموم نفي» از همة اشخاص در همة احوال است. حاصل آنكه هيچكس خداوند را در هيچ حالي نميبيند و نخواهد ديد.
مويّد اينكه اين آيه دربردارندة نفي كلّي است اين است كه عايشه، رضياللّه عنها، هنگامي كه قول ابنعبّاس را در مورد ديدار حضرت(ص) خداوند را در شب معراج، انكار كرد، در تأييد مذهب خويش به اين آيه استناد كرد. و اگر چنين نبود كه اين آيه دربردارندة حكم كلّي و شامل بر همة اشخاص و همة احوال باشد، استدلالش كامل نبود، و شك نيست كه عايشه از داناترين مردم به زبان عرب بود. پس اين آيه دلالت بر نفي همة اشخاص دارد. 2) تقرير استدلال معتزله به اين آيه از اين قرار است كه گويند زمينة قبل از اين آيه و تا اين آيه مشتمل بر مدح و ثناست، و قول بعدي خداوند هم كه ميفرمايد «و هو يدرك الابصار» مدح و ثناست. پس واجب است كه «لا تُدرِكهُ الابصار» مدح و ثنا باشد. وگرنه لازم آيد كه آنچه مدح و ثنا نيست در خلال آنچه مدح و ثناست درج گردد و اين موجب ركاكت است و شايستة كلام الهي نيست. چون اين مقدمه معلوم شد گوييم [ = گويند ] در حق خداوند، آنچه عدمش مدح است (و از مقولة فعل نيست) ثبوتش نقص است و نقص به خداوند تعالي محال است. چرا كه فرمود «لا تأخُذُه سِنةٌ ولا' نوم»، و «ليس كمثله شيءٌ» و «لَمْ يَلِدْ وَ لَم يُولَدْ» [ كه نفي «سنه» و «نوم» و «ولد» را در مقام مدح و تنزيه براي خداوند ياد كرده است ] . پس الزاماً بايد گفت كه ديدني [ =مرئي ] بودن خداوند محال است. و بدان كه قوم [ معتزله ] در اينجا قائل به قيدي هستند. يعني آنچه را كه عدمش ممدوح است مربوط به غير فعل ميدانند. چه در مورد فعل خداوند خود را به نفي ظلم ستوده است: وَ مَا اللّهُ يُريدُ ظُلْماً لِلْع'الَمين؛ وَ م'ا ربُّك بِظَلاّمٍ لِلْعَبيد. با آنكه از نظر معتزله هم قادر بر ظلم هست، و ايشان اين قيد را براي دفع چنين نقضي آوردهاند. و در اينجا تقرير كلام آنان در اين باب به پايان ميرسد.
جواب از وجه اول خود چند وجه دارد. نخست آنكه نميپذيريم كه ادراك بصري عبارت از رويت باشد. چه لفظ ادراك در اصل لغت عبارت از رسيدن و پيوستن (لحوق و وصول) است. چنانكه در قرآن كريم فرموده است: «قالَ اَصحابُ موسي' اِنّا لَمُدْرَكون» (شعراء، 61) (يعني اصحاب موسي گفتند تعقيبكنندگان به ما ميرسند) و نيز فرموده است: حَتّي اِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَق (يونس، 90) (يعني چون به غرق پيوست، يا غرق به او رسيد و او را فراگرفت). و در عرف گويند أَدرك فلانٌ فلاناً (فلان به فلان رسيد) و أَدرك الغلامُ (غلام به بلوغ رسيد)؛ و أَدركت الثمرة (ميوه رسيد). پس معلوم ميشود كه ادراك رسيدن به چيزي است.
چون اين مقدّمه دانسته شد، گوييم اگر مرئي [ = ديدني ] حدّ و نهايت داشت و چشم به همة حدود و جوانب آن رسيد، يعني ادراك بصري كرد، اين ديدن فراگير است و ادراك ناميده ميشود؛ ولي اگر به همة اطراف و جوانبش نرسيد به آن ادراك نميگويند. حاصل آنكه رويت جنسي است كه در تحت آن دو نوع واقع است: رويت احاطي، و رويت غير احاطي. رويت احاطي همان است كه ادراك ناميده ميشود و نفي ادراك، در اين آيه، به معناي نفي يك نوع از رويت است، و نفي نوع موجب نفس جنس نميگردد. لذا از نفي ادراك از خداوند تعالي نفي رويت از او لازم نميآيد. و اين وجه مقبولي از دفع كلام حريفان است.
و اگر گويند با قول به اينكه ادراك مغاير با رويت است، بكلي وجوه چهارگانهاي را كه در تفسير اين آيه در اثبات رويت خداوند مندرج است تباه ساختهايد، در پاسخ گوييم: بعيد است. چه ادراك اخصّ از رويت است. اثبات اخصّ موجب اثبات اعمّ است؛ اما نفي اخصّ موجب نفي اعمّ نيست. پس ثابت شد كه بيان پيشين ما سخن شما را ابطال ميكند، نه سخن خود ما را.
وجه دوم: گيريم كه پذيرفتيم ادراك بصري عبارت از رويت است، ولي چرا ميگوييد كه «لا تُدْرِكُه الابْصار» به معناي «عموم نفي» است؛ يعني نفي از كلّ اشخاص و كلّ احوال و كلّ اوقات؟ اما اينكه صحّت استثنا را دليل بر «عموم نفي» گرفتهايد، معارض با صحّت استثناء از جمع قلّت( 14 ) است؛ چرا كه افادة «عموم نفي» نميكند. البته افادة عموم ميكند، ولي «نفي عموم» با «عموم نفي» فرق دارد؛ و ما پيشتر مدلّل ساختيم كه اين لفظ و تعبير جز به معناي «نفي عموم» نيست و بيان كرديم كه «نفي عموم» موجب ثبوت خصوص است.( 15 ) اما در پاسخ اينكه ميگويند عايشه، رضياللّه عنها به اين آيه در نفي رويت تمسُّك جست، گوييم: معرفت مفردات لغت از علماي لغت فراگرفته ميشود، اما كيفيت استدلال و توسّل به ادلّه تقليدي نيست. حاصل آنكه دليل عقلي دلالت دارد كه «لا' تُدْرِكُهُ الابْصار» افادة نفي عموم ميكند، و به صريح عقل ثابت است كه «نفي عموم» با «عموم نفي» فرق دارد. و اگر آيه دلالت بر «عموم نفي» داشت، مقصود آنان [ معتزله ] برآورده ميگشت و حال كه ندارد، سخنشان و استدلالشان ساقط است.
وجه سوم اينكه، صيغة جمع، همانطور كه حمل بر استغراق (شمول بر همة افراد) ميشود، بر «معهود سابق» هم حمل ميگردد، لذا «لا' تُدرِكُهُ الابصار» به معناي ابصار معهود در دنياست كه [ بشر و چشم بشري ] خداوند را ادراك نميكند يا نميبيند. و به موجب اين مقدمه گوييم اين چشمها و اين حدقهها مادام كه بر صفات كنوني دنيوي خود باقي هستند، خداوند را ادراك و دي


تهيه شده توسط مشدی در تاريخ سه شنبه ۲۹ بهمن ۸۷ ساعت ۰۹:۰۷ | نظرات (0)



آخرین عکس ها













[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ]   صفحه آخر >

اين فتوبلاگ با استفاده از سيستم رايگان وب فتو راه اندازي شده است